ژنرال ميلر و مژگان پارسايي
شهادت آخرين نجات يافته از چنگال ديو

پيرداد دستجردی، بيستم اوت

 * ضمن معرفی خودتان ،چگونگی وصل خودتان را به سازمان توضیح دهید.

_ من پیرداد دستجردی هستم، فرزند غلام، ساکن استان کرمان، شهرستان کهنوج. در تاریخ 28/3/1367 در عملیات ام القصر لشکر 41 ثارالله، تیپ 35 ذوالفقار، ساعت 7 و نیم صبح به دست نیروهای عراق افتادم.

بعد از آن حدود سه سال در زندانهای صدام بودم. در این سه سال با انواع و اقسام شکنجه های روحی و جسمی، روی اسرا فشار می آوردند که تقریباً هر روز تلفات جانی داشتیم.

یک روز نامه ای از طرف یکی از افسرهای عراقی به کمپ آوردند و گفته شد که آیا کسی می خواهد به سازمان مجاهدین بپیوندد؟ من خودم تمایل نداشتم. ولی یکی از دوستانم به اسم سهراب بود که ساکن جیرفت است، او به من گفت بیا با همدیگر برویم به سازمان. وقتی که به سازمان رفتیم، سهراب حدود یک ماه بیشتر نماند و از سازمان خارج شد، اما من در سازمان باقی ماندم. در سال 69 بحث انقلاب پیش آمد و از آنجایی که من خودم متأهل بودم و خانواده ام در ایران بودند، گفته شد که طلاق بگیر. من مقاومت می کردم و می گفتم چه طلاقی؟ من که خانواده ام ایران هستند. چیزی که مسئولین سازمان در آن زمان می گفتند این بود که طلاق یعنی باید روح خودت را و تصوری که در ذهنت می گذرد، آنها را باید طلاق بدهی. این بدترین شکنجه روحی برای من بود.

از سال 69 تا سال 84 به مدت 16 سال در سازمان بودم. مسئولیتی که داشتم، پدافند بودم. در عملیاتهای برون مرزی هیچ شرکتی نداشتم. فقط از کمپ اشرف حفاظت و دفاع می کردم. در این سالیان هیچ شلیک هوایی نداشتم. فقط عنوان یک نگهبانی را داشتم که مشغول خدمت بودم. در جنگ آمریکا و عراق که خودم پدافند بودم، یک شلیک هم نداشتم. سلاح های پدافندی ما که شامل 23 و چهارلول و 14 و نیم بود، عملاً کارآیی نداشتند و به عنوان سمبلیک روی سکوها قرار داشتند. بعد از خلع سلاح و تحویل دادن سلاح ها، من خودم کار چندانی نداشتم. تصمیم داشتم از همان روز اول یعنی سال 69 دنبال یک کاری باشم که بتوانم بیایم دنبال زندگی ام. ولی سازمان مجاهدین جلوی من مانع تراشی می کردند و به هر دلیل نمی گذاشتند که من بیایم دنبال زندگی ام.

تا این اواخر یعنی در تاریخ 28/4/1384 که از طرف نیروهای ائتلاف نامه ای داده شد به مسئول اول سازمان مجاهدین به اسم مژگان پارسایی. گفته شد چهارصد اسیر ایرانی در کمپ مجاهدین هستند و دولت عراق می خواهد این چهارصد اسیر ایرانی را رؤیت کند که آیا داوطلبانه پیش مجاهدین هستند یا اینکه به زور آنها را نگه داشته اند. وقتی من با چنین چیزی مواجه شدم، گفتم بهترین فرصت برای من است که بروم دنبال زندگی ام. آمدم مصاحبه پیش آمریکایی ها. در تاریخ 28/4/84 ساعت 10 و نیم در یک اتاق جداگانه در ورودی کمپ اشرف، یک ژنرال آمریکایی بود با چند تا سرباز که به مصاحبه پرداختند. اولین سؤالی که از من کردند گفتند از کجا آمدی؟ گفتم من اسیر جنگی بودم و حدود سه سال در کمپ صدام بودم و زیر فشارهای روحی و جسمی قرار داشتم. هیچ راه برون رفتی برای ایران نداشتم. صلیب سرخ جهانی ما را ندیده بود. جزء مفقود الاثرها بودیم. بعد تصمیم گرفتیم که از کمپ فرار کنیم. چون راهی نداشتیم. بعد یک راه باریکی که باز شد، آن هم منافقین بود که ما از آنها شناختی نداشتیم. وقتی آمدیم به کمپ آنها پشیمان شدیم که چرا آمدیم اینجا. بعد گفتم که من می خواهم بروم به ایران. آیا امکان رفتن من به ایران هست؟ سرهنگ آمریکایی به من گفت که ما تماسمان با سفیر انگلیس در تهران هر لحظه برقرار است. گفتم که با چه شیوه ای ما را به ایران می خواهید ببرید؟ گفت که ما الان می توانیم شما را ببریم کمپ خودمان، هر یک ماه یک مرتبه اعزام داریم به ایران. بعد من هم داوطلبانه این مسیر را انتخاب کردم تا آمدم توی کمپ آمریکایی ها. به مدت 13 روز توی کمپ آمریکایی ها بودم. بعد از آن توسط صلیب سرخ عراق و صلیب سرخ جهانی تبادل شدم و به کشور خودم ایران بازگشتم. الان هم در ایران هستم. از پذیرایی خوبی که مسئولین جمهوری اسلامی از من کردند، تشکر می کنم. الان هم مشغول یک سری کارهای قانونی هستم که بتوانم پرونده ام را تکمیل کنم.

* آن موقع که برای مصاحبه با چهارصد اسیر ایرانی نامه فرستادند، آیا سازمان قبول کرد اینها برای مصاحبه بیاورد؟

_ در تاریخ 18 تیرماه یک نامه ای از ژنرال آمریکایی به اسم میلر، فرماندهی نیروهای چند ملیتی در عراق، به مژگان پارسایی مسئول اول سازمان داده شد. یک شب وقتی که نامه به دست آنها رسیده بود، چهارصد تا اسیر ایرانی را در یک سالن جمع کردند و این نامه را خواندند.

* یعنی الان چهارصد تا اسیر آنجا هستند؟

_ بله چهارصد تا اسیر ایرانی در کمپ اشرف هستند. چیزی که در آن نامه نوشته بود، ژنرال آمریکایی گفته بود که معاون نخست وزیر عراق، برهم صالح تقاضا کرده و به نیروهای ائتلاف گفته که ما تا آنجا که در جریان هستیم، چهارصد اسیر ایرانی در کمپ مجاهدین هستند. من به عنوان یکی از مسئولان عراق باید بفهمم که آیا اینها داوطلب اینجا مانده اند یا اینکه به زور نگه داشته شده اند. سازمان مجاهدین این نامه را رد کرد. گفت که ما چنین اسیری و چنین چیزی نداریم. بعد در همان شب یک طومار امضاء از کل اسرای جنگی به عمل آمد. این طومار سریعاً ارسال شد به صلیب سرخ جهانی و همچنین به دیده بان حقوق بشر که عراق چنین درخواستی از دولت آمریکا کرده که چهارصد اسیر ایرانی را ببیند. مجاهدین باز هم مخالفت کردند. گفتند که ما چهارصد اسیر ایرانی نداریم. در سال 1369 صلیب سرخ آمده همه را رؤیت کرده و الان یک اسیر نداریم. با میل خودشان نمی خواهند بیایند به مصاحبه. بعد یک نامه از طرف صلیب سرخ به نیروهای ائتلاف نوشته شده بود که اسرای جنگی ایرانی در سال 1369 من خودم آنها را رؤیت کردم. آنها را به زور نگه نداشتند. بعد نامه دوم ژنرال میلر به خانم پارسایی نوشته بود که من می خواهم این چهارصد اسیر ایرانی را ببرم برای بازجویی. گفته بود که من جدای از نفرات سازمان و نفرات عراقی می خواهم اینها را جداگانه برای بازجویی ببرم و از آنها سؤال کنم آیا اینها داوطلب ماندند یا اینکه به زور اینها را نگه داشتند. و یک تاریخ مشخصی داده شد که از 18 تیر این مصاحبه ها شروع می شود. بعد در نامه اش اشاره کرده بود روزانه از ساعت 8 صبح شروع کار است تا ساعت 4 بعد از ظهر که هر روز چهل نفر از اسرای ایرانی برای مصاحبه پیش آمریکایی ها می روند. نوبت اول چهل نفر رفتند، نوبت دوم که اسم من بود، من رفتم برای مصاحبه. یعنی روز 28 تیر 84 ساعت 10 و نیم، من رفتم برای مصاحبه. رفتم با سرهنگ آمریکایی که نفر مصاحبه کننده بود، این موضوعات را در جریان گذاشتم که من اسیر جنگی بودم، من می خواستم بروم دنبال زندگی، اینها برای من مانع تراشی می کردند. در این سالیان هم من هیچ مخالفتی با کسی نداشتم. من اشتباهی پیش اینها آمدم. تصمیمم را گرفتم و به کمپ آنها رفتم.

* کس دیگری هم از اسرا آمد به کمپ؟

_ بله! بعد آنجا سیزده روز ماندم با یک پرواز هلی کوپتر از کمپ آمریکایی ها آمدم به بغداد. حدود دو ساعت و نیم در فرودگاه صدام در بغداد منتظر ماندیم تا صلیب سرخ آمد. صلیب سرخ عراق و صلیب سرخ جهانی آمد و این تبادل صورت گرفت. ساعت 1 و نیم بعد از ظهر توسط یک هواپیمای صلیب سرخ از بغداد به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت شش و نیم در فرودگاه مهرآباد فرود آمدم.

* در کارهای تولیدی و صنفی که دراشرف راه افتاده است، شما چکار می کردید ؟

_ بعد از خلع سلاح، عمدتاً همه در گروهک منافقین سردرگم بودند و کاری نداشتند. یعنی مثلاً می رفتند دنبال جمع آهن آلات برای فروش . یک روز می رفتند برای جارو زدن خیابانها. یک روز می رفتند دنبال کارهای متفرقه و پذیرایی از شیوخ. چون آنجا هر روز بنا به برنامه ریزی خودشان، شیوخ دیالی را دعوت می کردند. گاهی چهارصد نفر، گاهی سیصد نفر. بعد کلاسهای پایه ای تشکیل دادند که شامل کامپیوتر بود و آموزشهای راه و ساختمان و آموزشهای متفرقه. چند تا کارگاه صنعتی درست کردند که شامل بنگال سازی بود، پولت سازی و یکی دو تا دیگر هم درب سازی و این چیزها بود... من خودم نمی رفتم، یعنی تمایل نداشتم برای این کارها. من روزانه دنبال کارهای فردی خودم بودم.

* این اواخر که آنجا بودید رادیو داشتید؟

_ من خودم از سال 69 یک رادیو دو موج داشتم که همیشه توی کمدم بود و اخبار جمهوری اسلامی را دنبال می کردم. یعنی آخرین اطلاعات را گوش می کردم. به خصوص اخبار رادیو نجات.

* آن زمان که جنگ شد و رفته بودید پراکندگی، سازمان رادیوها را جمع کرد. رادیوی شما را نگرفت؟

_ من یک رادیوی کوچک داشتم که مخفی نگه داشته بودم. یعنی اگر برای پراکندگی می رفتیم، یک جایی قایمش می کردم که در دید آنها نباشد. در زمانهای اخبار و راه شب و اخبارهای متفرقه که ساعت 12 شب داده می شد، من این اخبارها را گوش می کردم. یعنی اوضاع و احوال ایران در دستم بود.

* شما از این سازمان چه فهمیدید؟ سازمان چه پدیده و موجودی است؟ آینده اش چه می شود؟

_ در رابطه با سازمان، من خودم از همان روز اول با استراتژیی که رجوی دنبال می کرد، مخالفت می کردم. چون استراتژی اش به نفع هیچ کس نبود. من از یک طرف نگاه می کردم می گفتم که من یک اسیر جنگی بودم که یک روزی برای خاک میهن خودم جنگیدم و توسط نیروهای صدام مجروح شدم، دستگیر شدم و شکنجه شدم. حالا گول اینها را خوردم و آمدم به کمپ اینها. چطور می توانم بر علیه کشوری که برایش جنگیدم، بجنگم؟ یعنی یک تناقض آشکار در این شانزده ساله داشتم که نمی توانستم ازآن عبور کنم. چندین مرتبه در هر یک سال یا شش ماه که نشست های عمومی می گذاشتند، من خودم موضع مخالف داشتم. یعنی در جمع موضع مخالف می گرفتم. بعد تصمیم گرفتم یک روزی بتوانم به ایران بیایم. من هیچ گونه مخالفتی با جمهوری اسلامی نداشتم و کناره گیری می کردم. با کسی جنگ و دعوا نداشتم. با کسی حرف جدی نداشتم. یعنی در رابطه با کارهای سیاسی که می کردند، یک فرد مستقلی بودم و دنبال بازگشت به خانه ام بودم که بهترین فرصت را پیدا کردم و آمدم دنبال زندگی ام.

* در مصاحبه هایی که ژنرال میلر می کرد، اسرای دیگری هم بودند که بیایند؟

_ اسرای ایرانی که الان مستقر هستند، در رودربایستی گیر کردند. یعنی شرایط سیاسی عراق یک جوری است که هر لحظه درگیری و کشت و کشتار است. یعنی هیچ راه برون رفتی از عراق نیست. از آنجایی که سازمان هم جزو لیست تروریستی محسوب می شود، کشورهای اروپایی هم پناهندگی سیاسی به آنها نمی دادند. بایستی یا به ایران بیایند یا اینکه همانجا بمانند. از ایران هم که می ترسند، می گویند که ما 16 سال سابقه داریم. آن اسرایی که داخل کمپ اشرف هستند، اگر صدای من را می شنوند، آگاه باشند که دولت جمهوری اسلامی ایران، به هیچ کس کاری ندارد. آن چیزهایی که شما می گفتید و در ذهنتان بود، همه شان دروغ بود. من خودم از روزی که آمدم اینجا بهترین آزادی را دارم. بهترین پذیرایی را از من کردند. یعنی حتی یک ضربه به من وارد نکردند. با استقبال و روحیه باز من را پذیرفتند. شما به عنوان یک اسیر جنگی که برای خاک خودتان یک روزی جنگیدید، حالا هم بیایید دوباره توبه کنید و برگردید به خانه خودتان و دنبال زندگی تان. از این سازمان مجاهدین که سالهای سال همه را فریب داده، دست بردارید. برگردید به ایران. تنها پیام من همین است. اگر می خواهید زندگی شرافتمندانه داشته باشید، برگردید به خانه خودتان، کنار پدر و مادر و قوم و خویش و همیشه سرحال باشید و به مسئولیت های روزانه تان برسید.