سخنرانی ابراهیم خدابنده

انجمن نجات،
نوزدهم دسامبر


انجمن نجات در خلال گزارشی از فعالیتهای آذرماه این انجمن، متن سخنرانی بسیار مهم آقای "ابراهیم خدابنده" عضو مستعفی شورای ملی مقاومت و از كادرهاي سياسي و ديپلماسي مجاهدين در انگلستان، كشورهاي اسكانديناوي و فرانسه، که در پنجمین نشست خانواده های عضو انجمن مزبور در تاریخ 13/9/83 در سالن كتابخانه مركزي اصفهان برگزار گردید را منتشر ساخته است. توجه خوانندگان گرامی را به آن جلب میکنیم.

من ابراهيم خدابنده هستم . بيش از 25 سال عضو سازمان مجاهدين بودم ، عضو شوراي ملي مقاومت و محل مأموريتم هميشه در انگلستان و بعضا'' در اسكانديناوي و فرانسه بوده ، الان برايم صحبت كردن يك مقدار مشكل است ، به اين دليل كه طي 25 سال گذشته كه من فعاليت داشتم تو سازمان ، خيلي جاها ملاقات كردم ، سخنراني كردم ، صحبت كردم ، هميشه رسم به اين بود كه در واقع آن سناريوي سخنراني را دستمان مي دادند . بنابر اين كار هميشه راحت بود و مي گفتند كه چه بگو يعني با مرور آن سناريو مي دانستم چي بايد بگويم ، اين اولين بار است كه در واقع بدون اينكه بگويند چي بگو مي گويند برو صحبت كن و اين تجربه جديد است براي من و نمي دانم چگونه شروع كنم و چه بگويم . از وضعيت خودم شروع مي كنم و همان چيزي كه گذشت .

خط خروج از عراق و دستگيري

فروردين 82 بود كه مأموريتي به ما دادند كه برويد به سوريه براي يك مأموريتي ، ويزا گرفتيم و رفتيم به سوريه من ده روزي در سوريه مشغول بودم در واقع اوايل حمله آمريكا به عراق بود ، تعداد زيادي از نفرات سازمان مي خواستند از عراق خارج بشوند .

فرودگاه بغداد بسته بود اينها آمده بودند به مرز بوكمال به مرز سوريه و ميخواستند وارد سوريه بشوند و ما آنجا يك سري فعاليت هاي سياسي ميكرديم كه اينها را اجازه بدهند بيايند با كميسر عالي پناهندگي و با اينها همه صحبت كرديم اينها را برديم به مرز و خلاصه طي اين ده روز من شناخته شده بودم براي مسئولين كمرگ در مرز بوكمال ، روز جمعه فكر ميكنم اواخر فروردين 82 بود كه يك خانم عراقي مقدار زيادي اسناد سازمان مقداري پاسپورت ، گذرنامه ، عكسهاي ويدئو ، ديسكتهاي كامپيوتر و لوازمي به اين شكل مربوط به سازمان و حدود 2 ميليون دلار پول نقد داشت وارد مي كرد كه دستگير شد و معلوم شد كه سازمان اين خانم عراقي را اجير كرده مأموريت داده كه هفت چمدان را به دست او داده كه بياورد و از آنجائي كه من يك فرد كاملا'' شناخته شده بودم در رابطه با سازمان ، اولين كسي كه آمدند سراغش (من بودم) من هم از همه جا بي اطلاع ، حدود نيم ساعت ، يك ساعتي كه آن خانم دستگير شده بود مرا گرفتند و بردند و رفيق مرا كه او نيز از همه جا بي اطلاع بود يك ساعتي معطل شده بود پيگير وضعيت من شده بود كه او را نيز دستگير كردند اولين چيزي كه خود تعجب مرا برانگيخت وجود اين حجم پول و از عراق به اين شكل ناشيانه و با اضطرار با توجه به اينكه سازمان با نداشتن پول و دستنگي و اينها شكايت داشت ، حتي ما براي ترددهاي معمولمان در لندن با مشكل مواجه بوديم مثلا' براي 5 پوند پول ، خيلي براي من عجيب بود كه اين حجم پول به اين شكل دارد خارج مي شود و گذرنامه و اسناد ديگه . ما دو ماه در سوريه در زندان بوديم و سازمان هيچ صداي اين قضيه را در نياورد . جايي اعلام نكرد كه ما دستگير شديم تا اينكه بعد از دو ماه توسط سوريه تحويل جمهوري اسلامي شديم .

زندان اوين چگونه است ؟

در 15خرداد (82) يك سال و نيم پيش كه ما آمديم زندان اوين ، تصويري كه به هر حال در سازمان القاء شده بود جو و فضائي كه رسانه هاي خارج در كشورهاي خارجي هميشه تبليغ مي كردند در واقع اشهد خودم را گفتم و با خودم گفتم خدا كند با زجر و شكنجه كمتري كشته شويم يا اعدام بشويم يا هرچي ، خوب وقتي وارد زندان شديم همه چيز خلاف آن انتظارات من بود به علاوه اينكه من وقتي وارد زندان شدم كسي نبودم كه از سازمان بريده باشم و بر اعتقادات سازمان بودم .

به رهبري و آن چيزي كه مي گفت. از نظر من جمهوري اسلامي باطل مطلق بود و سازمان حق مطلق ، با اين ديدگاه وارد زندان شدم به تدريج مسائلي كه مي ديدم همه اش باعث تعجب من ميشد . از جمله اينكه اطمينان مي دادند كه شكنجه و اعدام خبري نيست . من تعجب مي كردم كه خوب حداقل بابت ترساندن هم كه شده بگذارند من فكر كنم كه قرار است اعدام بشوم ، شكنجه بشوم مثلا'' اطلاعات بيشتري بدهم ، مدام تلاش مي كنند كه بگويند حتي هيچ صحبتي كه نكني تا آخر هم به سازمان مؤمن بماني از شكنجه و اعدام خبري نخواهد بود ، با بازجوها در زندان اوين مفصل مينشستیم و صحبت مي كرديم و چيزي كه همه اش از من مي خواستند اينكه سعي كن كه خودت فكر كني ، برو فقط فكر كن ، فقط اينرا مي خواهيم ، هيچ اشكالي ندارد بگو من خودم نشستم فكر كردم و رسيدم به سازمان و اين مشكلترين كار براي من بود يعني فكر ميكردم كه آزاد فكر كردن و اینکه خودم فكر كنم برايم محال شده حتي براي انتخاب ساده ترين چيزها مثلا'' مي گفتند چاي مي خواهي يا قهوه من نمي توانستم تصميم بگيرم چون بالاخره هميشه يك چيزي مي گذاشتند جلوي آدم ، آدم مي خورد .

بعد اينكه آيا به خانواده ام زنگ بزنم يا نزنم ، مادرم را ببينم يا نه با دخترم صحبت كنم يا نه ، اين منوط به اجازه سازمان بوده ، شرايطي در آن قرار گرفتم كه اصلا'' مشكل بتوانم خودم فكر كنم مدت زيادي طول كشيد تا من كم كم توانستم خود را قانع كنم كه مي توانم آزاد فكر كنم . حتي مي ترسيدم روزنامه اطلاعات بخوانم يا كتابهاي معمولي تاريخي ، كتابهاي تاريخ پهلوي ، تاريخ قاجار ، حتي فكر ميكردم خواندن اينها برايم مشكل است ، يعني چيزي غير از متون سازمان خواندن يك گناه بود .

به تدريج برايم كم كم معلوم شد كه در واقع در چه حصار اعتقادي قرارگرفته بوديم. يك حصارنامرئي ، اين برادري كه الان صحبت كردند راجع به عراق وحصارهاي آنجا صحبت كردند . خوب اين حصارها كه در انگليس و فرانسه نبود ، حصارهائي (بود كه) خودمان براي خودمان درست كرده بوديم .

مجاهدين و عواطف انساني

مثلا'' يك زماني مأموريت من در سوئد بود حدود سه سالي مسئوليت روابط بين الملي را داشتم . خانم سابقم كه انگليسي بود و از دوران دانشجوي ازدواج كرده بودم بچه دار شده بود آمد سوئد و فقط از بابت اينكه دخترم را بياورد من ببينم ، آورده بودش هتل وقتي به مسئولم گفتم ميخواهم بروم دخترم را ببينم آمده اينجا ، گفت بخواهي مي تواني بري ولي كار زياد هست . فكر ميكردم كه خوب اين گناه بزرگي است كه ميخواهم بروم دخترم را ببينم ، خودم را سرزنش كردم كه اين چه درخواستي بود كه من از مسئولم كردم .

در واقع شيوه هائي كه افراد در آن قرار گرفتند خيلي شيوه هاي پيچيده اي است كه فرد خودش براي خودش اين حصارها را درست مي كند . در ضمن من وقتي وارد زندان شدم درخواست كردم پدر و مادرم از اينكه من ايران و زندان هستم نبايد چيزي بفهمند . نبايد چيزي به آنها بگوييد . بعد از يك مدتي يكي از برادران با من صحبت كرد و گفت پدرت خيلي پير است نمي خواهي بري او را ببيني ، چون مثلا'' من 28 سالي بود كه پدرم را نديده بودم و نه نامه اي نوشته بودم نه تماس تلفني داشتم . در صورتي كه از انگليس ميشد اين كار را كرد ، خودم فكر مي كردم اين كار غلطي است و نبايد اين كار را كرد و جز به سازمان و اهدافش نبايد به چيز ديگري فكر كرد به هر حال مرا قانع كردند كه برويم منزل پدرم ، رفتيم آنجا .

ديدار با پدر خود

پدرم حدود 4- 5 ماه پيش مرحوم شد . 92 سال داشت وقتي مرا ديد گفت من اين آقا را اگر در خيابان مي ديدم به هيچ وجه نمي شناختم ، او يعني 27 - 28 سال بود كه مرا نديده بود . حتي در منزل پشیمان شده بودم مي گفتم نرويم برايم خيلي مشكل بود با پدرم روبرو بشوم بايد چكار كنم ، چه بايد بگويم ، شرايط خيلي سختي بود ، احساس مي كردم اگر مرا از زندان آزاد كنند بيايم بيرون در جامعه چگونه بايد برخورد كنم ؟ مثلا'' فاميل را اگر ديدم چگونه بايد ابراز احساسات كنم ؟ مثلا'' مادرم وقتي مرا ديد خيلي ابراز احساسات مي كرد ، من فقط نگاه مي كردم پاسخ احساسات او را ، واكنش خاصي نميتوانستم از خودم نشان بدهم .

شرايط زندان اوين

اين مدتي كه در زندان بودم شرايط زندان مثل شرايط يك هتل بود جز اينكه من نمي توانستم از اوين خارج بشوم با هتل فرقي ديگر نداشت . وقتي وارد شديم آقاي بازجو گفت تو به دليل عضويت در گروه تروريستي مجاهدین دستيگر شده اي واتهام تو اين است و بازجوئي ها به صورت كتبي خواهد بود . سئوالات را ميدهيم تو هر سئوالي را خواستي جواب بده و هر سئوالي را نخواستي بگو به اين سئوال پاسخ نمي دهم از پاسخ ندادن هيچ جرمي به تو اضافه نمي شود ، حتي در خلال بازجوئي ها چند بار به من گفت بيا يك بار امتحان كن كه بگو به اين سئوال پاسخ نمي دهم كه بالاخره (ببيني آيا) تو سرت ميزنند ، كاري مي كنند ؟

براي من خيلي عجيب بود من يك سال و نيم است زندان اوين هستم و بر مي گردم آنجا و منتظر دادگاه هستم ، چندين بار خدمت آقاي قاضي رفتيم ، در حال تكميل پرونده هستند و انشاء الله كه كارم درست مي شود بتوانم در واقع بقيه عمرم را مثمر ثمر باشم در رابطه با كشورم . مي خواهم شهادت بدهم كوچكترين تحقيري ، توهيني يا فشاري یا برخوردي به هيچ وجه نبوده هر چي خواستم برايم فراهم كردند .

برايم خيلي عجيب بود بقيه افرادي هم كه مثل من مثلا'' افرادي كه از عراق آمده اند اينجا عمليات انجام داده اند و داخل بودند آنها هم دقيقا' به همين شكل بوده آنها هم تعريف ميكردند و اين درست نقطه مقابل چيزهائي است كه هم سازمان و هم كشورهاي غربي به شدت در رسانه ها تبليغ ميكردند .

برخورد انساني و دروغ پردازيهاي مجاهدين

چون من در پروسه انقلاب هم خارج بودم سال 50 من دبيرستان البرز ديپلم رياضي گرفتم و عازم انگليس شدم و دانشگاه شمال انگليس درس مي خواندم كه حول و حوش انقلاب يا قبل از انقلاب بود ، فوق ليسانس مهندس برق گرفتم و آن موقع همسر انگليسي داشتم . دخترم تازه دنيا آمده بود و بعد از آن سالها همان سالهاي انقلاب بطور فعال با سازمان رابطه برقرار كردم به خاطر سازمان زنم را ول كردم دخترم را ول كردم و ساليان سال هم حتي دخترم را نديده بودم . او الان ازدواج كرده و سه بچه دارد و اخيرا'' ترتيبي دادند كه آمد اينجا دو هفته خانه مادرم بود و من را صبح ميبردند ، تقريبا' هر روز مي رفتم خانه مادرم و اينها را مي ديدم و عصر دوباره بر ميگشتم ، بعدا'' شنديم سازمان، تبليغات خيلي وسيعي كرده بود . از جمله گفته بود اينها به شدت شكنجه شدند ، گفته بود يك نفرشان اعدام شده چيزي كه براي من خيلي عجيب بود شايد هم عجيب نبود بعد از اينكه ما از سوريه آورده شديم ايران ، سازمان اطلاعيه داد و اين مسئله را رو كرد ، به دخترم اطلاع داد به برادرم در انگليس اطلاع داد .

در انگلیس تازه چه جوري خبر دادند وقتي به دخترم خبر دادند دخترم باردار بوده و موقع وضع حمل بچه سومش بود . گوشي را برداشته بوده گفتند بابات دستگير شده و رفته ايران الان زير شكنجه است و عن قريب است كه اعدام بشود كه دخترم حالش بد مي شود و به برادرم اطلاع داده بود كه برادرم زنگ زده بود به مادرم پاي تلفن همه اش گريه مي كرد كه چنين وضعيتي شده . از من خواستند كه با دخترم تماس بگيرم و به دخترم اطمينان بدهم كه حالم خوب است . من خودم تمايل نداشتم كه كسي بداند من اينجا هستم كه به هر حال تماس گرفتم با دخترم .

دخترم را ترسانده بودند كه مبادا بروي ايران كه من گفتم بلند شو بيا ايران مرا ببين و سازمان مرتب باهاش تماس ميگرفت كه اگر بري تو را نيز مي گيرند و مي اندازند پيش بابات ، تا اينكه بالاخره خاطرش جمع شد كه من سالم هستم وقتي آمد اينجا تعريف مي كرد كه شرايط بسيار سختي بود به خصوص اينكه در همين شرايط وضع حمل نيز كرده بود ، زير فشار او را گذاشته بودند كه بيا تظاهرات شركت كن ، پدرت الان شكنجه مي شود ، اعدام مي شود و ...

تبليغات رسانه هاي غربي

تحت تأثير تبليغاتي كه سازمان آنجا كرده بود تعدادي از نمايندگان خارجي خواسته بودند بيايند اينجا ما را ببينند . از جمله خانم اما نيكلسون يك شخصيت معروفي است ، معاون كميسيون خارجي پارلمان اروپا و عضو مجلس انگليس هم هست . ايشان آمد در زندان اوين ما را ديد و مي گفت و ميپرسيد كه تو مطمئني يك تكه سالمي ، دست و پايت جدا نيست ... و مي گفت ما چه كار مي تونيم بكنيم برايتان در انگليس . گفتم نميخواهد كاري بكنيد فقط آنجا بگوييد تبليغاتي كه رسانه هاي انگليسي ، اروپائي ميكنند بيشترش تحت القائات مجاهدين است اينها درست نيست و دروغ است .

در ايران همه افسرده اند !!!

روز دومي كه ما زندان اوين بوديم ما را سوار ماشين كردند و بردند شهر تهران گرداندند . چون من 32 سال بود تهران و ايران را نديده بودم و همه چيز برايم عجيب بود . مثلا'' از چيزهائي كه مي گفتند اين بود كه در خيابانهاي تهران لبخند به لب كسي نيست ، همه اخمو هستند ، همه افسرده اند ، صد در صد معتادند ، اگر شبها در خيابان برويد تو جوب آب معتاد افتاده يا مردم بدبخت هستند ، بيچاره هستند ، نون ندارند ، من اينها را كه مقايسه مي كردم . من اردن بودم ، سوريه بودم ، كشورهاي عراق ، خليج فارس بودم ، حتي يونان ، اسپاينا ، پرتقال ، ايتاليا فكر ميكردم حالا اينها به نسبه و ظاهر كه آدم ميبيند اين چنين چيزي نيست . آقايون ديدند ما خيلي خوشمان آمده از گشتن تهران ، روز بعد هم ما را بردند ، دو هفته سه هفته اي به بهانه اينكه برويم مادرمان را ببينم ، پدرم را ببينم ، چون جدا زندگي مي كردند مي بردند مثلا'' يك جايي ، رستوراني . وقتي دخترم اينجا بود همراه دخترم خيلي جاها رفتيم ، انرژي ميگذاشتند آقايون و جاهاي مختلفي را مي ديديم از جمله يكي بيت امام بود .

يكي روز هم رفتيم كاخ سعد آباد مقايسه جالبي بود بين اينها جماران و سعد آباد را و دخترم خيلي تحت تأثير قرار گرفته بود و مي گفت مثلا'' يك كتابي همراهش بود و دانه دانه چك مي كرد از وضعيت ايران چيزهائي كه تهران ديديم مثلا'' راننده يك اتوبوسي يك خانم بود كه با تعجب نگاه مي كرد كه پس چه جوري است چيزهائي كه مي گويند !!

واقعيت ها چيست ؟

من به آقايون گفتم من اگر بخواهم صادق باشم نمي توانم بگويم , الان 180 درجه چرخيدم و آن چيزي كه 25 سال القاء كرده بودند تو ذهن من ، اين الان پاك شده ، ولي اين را مي توانم بگويم كه بالاخره عادت كردم كه يك مقدار ، مثلا'' الان كه دارم صحبت ميكنم برايم قابل باور نيست كه بدون سناريو دارم صحبت ميكنم . چيزي حفظ نكردم قبلا ، و هر چه كه در ذهنم مي آيد دارم مي گويم . يا مثلا'' تعداد كتابي كه اين مدت خواندم خيلي بود ، مي گفتند سفارش كتاب بده حتي كتابهاي سازمان را كه فاز سياسي چاپ كرده بود آوردند مي گفتند ميتوانيد بخوانيد وخودتان مقايسه كنيد كه سازمان در فاز سياسي چه مي گفت و الان چه مي گويد . يك بار يكي از همين آقايان در زندان ميپرسيد كه راجع به اين داستان انرژي اتمي و قطعنامه شوراي حكام چي فكر مي كني ؟ گفتم درست است كه من سابقه 25 سال كار سياسي با سازمان دارم ولي تنها كاري كه نكردم تجزيه وتحليل سياسي است .

يعني من اصلا'' نمي دانم چطوري يك چيزي را تجزيه و تحليل كنم خوب بلدم يك سناريو بدهند من برم صحبت كنم منتقل كنم ولي اينكه تجزيه و تحليل كنم !!! ولي خوب مشاهداتم كه قبلا'' به آن فكر نمي كردم به ذهنم خطور مي كرد .

قطعنامه اي صادر شده كه خوب غير متعهدها موافق هستند ، اروپا موافق است ، بخش عمده حاكميت ايران موافق ، آمريكا مخالف ، اسرائيل مخالف ، سازمان مجاهدين هم مخالف ، يا مثلا'' مرور مي كنم گذشته ها را به چه صورت بوده ، در مقاطع مختلف همين جوري نبود كه مسئله نداشتيم ، مسئله دار ميشديم ، سر رفتن به عراق ، مسير انقلاب ايدئولوژي ، مسير عملياتي كه انجام مي شد ، عمليات خمپاره زني ، بحث ميشد كه بالاخره خمپارزدن توي شهر ، مثلا'' مي گفتند هيچ سازمان چريكي چنين كاري نكرده كه از خمپاره در شهر استفاده كند ، چون صلاح دقيقي نيست و هر كس را ممكن است بزند .

سازمان همه چيز را با يك طرفند خاصي شكستش را پيروزي جلوه مي داد و كار ناحقش را حق . مثلا'' مي گفت اين فكر بكر ما بوده هيچ سازمان در واقع باصطلاح چريكي به عقلش نرسيده بود كه از خمپاره استفاده كند و اين فكر بديع به ذهن ما فقط خطور كرد كه بتوانيم تو شهر از خمپاره استفاده كنيم و ... خوب همه چيز توجيه مي شد ، ذهنها شسته ميشد و از جمهوري اسلامي در ذهن هيولا ساخته شده بود .

شستشوي مغزي و وظيفه خانواده هاي مجاهدين

مثلا'' من با بعضي از خانواده ها برخورد داشتم بيرون آمدند . بعضي ها مي گفتند ما رفتيم با بچه هامون صحبت كرديم در عراق ، گفتيم بلند شويد بياييد ولي آنها نيامدند . گفتم اين كاملا'' طبيعي است اين انتظار را نداشته باشيد اگر به من هم مي گفتند جدا شو از سازمان هيچ وقت نميرفتم . شما فكر نكنيد 25 سال شستشوي مغزي يك فرد را ميشود با يك ملاقات يك ساعته حل و فصل كرد ، در درجه اول اصلا'' او شما را دشمن ميبيند ، فرستاده رژيم و وزارت اطلاعات مي بيند كه آمده ايد كه گولش بزنيد و ببريد و در واقع به ناحق وصلش كنيد به اين دستگاه ، يعني فقط حصار عراق و حصارهاي قرارگاه اشرف و اينها نبوده يك پروسه پيچيده ... ، الان فرصت نيست من بخواهم خيلي توضيح بدهم از نشستهائي كه در واقع ذره ذره با پيچيده ترين شيوه ها فرد را به نقطه اي مي رساند كه اين جمهوري اسلامي را سياهي مطلق مي داند و وظيفه انساني ، اسلامي و ملي خودش مي بيند كه با همه چيزش مبارزه كند ، مثلا'' اعضاء سازمان مگر چيزي از خودشان دارند ؟

برادر من ميگفت وقتي از سازمان جدا شدم (جدا شد و رفت خانه يكي از دوستان من كه از قديم ميشناخت) مي گفت بعد از 15 سال همكاري با سازمان وقتي جدا شد فقط لباس تنش بود و يك پوند توي جيبش ، همه اعضاء سازمان به همين شكل هستند ، همه آنها خانواده هايشان را ترك كردند ، پدر ، مادران ، بچه هاشون ، خواهرانشان ، خوب اين فقط يك اجبار فيزيكي نبوده بلكه يك القائات رواني هم بوده كه خيلي پيچيده تر و شكستن آن به مراتب سخت تر است . ممكن است بتوانيد يك نفر را از حصارهاي قرارگاه اشرف بياوريد بيرون ولي از آن حصارها بيرون آوردن مهمه ؟ كما اينكه من خودم تجربه كردم شايد چند سال طول بكشد كه از آن حصارها طويل مدت تحت عنوان انقلاب ايدولوژي ساخته شده ، اصلا'' آدم جرأت كند بحث كند ، فكر كند .

شما نمي توانيد تصور كنيد كه كسي را 25 سال برايش فكر كرده باشند و الان بهش بگويند حالا خودت فكر كن ، خودت نتيجه گيري كن ، مثلا'' من شهادت ميدهم تمام مدتي كه در زندان بودم حتي يك حرف درشتي نسبت به سازمان و رهبري آن در زندان زده نشد يا حداقل روبروي من . مثلا'' وقتي ميرفتيم خانه مادرم ، افرادي كه با من مي آمدند خانه مادرم مي گفتند آقاي رجوي ، مادرم اعتراض مي كرد كه چرا مي گويي اقاي رجوي ، آنها ميگفتند مجاهدين و مادر من اعتراض ميكرد مي گفت چرا ميگويي مجاهدين ، ولي آنها مي گفتند چون ايشان هنوز توی آن دستگاه است ما به احترام ايشان نمي خواهيم چيزي را به او القاء كنيم يا تصور كند كه ما مي خواهيم هدايتش كنيم به سمت يك تفكر خاص , مي خواهيم خودش به نتيجه برسد .

نجات اعضاي مجاهدين يك كار فيزيكي نيست

كاري كه شما مي كنيد كار خيلي مقدسي است و كار خيلي دشواري است اصلا'' فكر نكنيد كه كار ساده اي است يعني اينكه اينجا نوشتيد انجمن نجات فكر نكنيد يك نجات ساده فيزيكي است . نجات ذهن از غل و زنجيرهاي رواني و ذهني سخترين كار است ، اين جسارت را شما به عهده گرفتيد اين مأموريت را ميخواهيد انجام بدهيد و حتما'' هم به سختي هايش واقف هستيد ولي من فكر مي كنم بعد از شرايطي كه اخيرا'' بوجود آمده به لحاظ بين المللي به خصوص عراق و در خارج به خصوص ناپديد شدن شخص رجوي اينها ديگر دلهايشان به يك مقدار روي قلتك بيفتد و خدا بخواهد ، مثلا'' من مي تونم بگويم در خارج بيش از هزار نفر از سازمان جدا شده اند و ميترسند بيايند ايران و سازمان تلاش مي كند كه اگر اينها از سازمان جدا شدند .

نمونه اش برادر خود من هفت هشت سال است كه از سازمان جدا شده ، مادرم اصرار ميكند ، حتي مادرم رفته بود انگليس تلاش كرده بود بياوردش ايران ولي جرأت نمي كرد . به سازمان هم فحش مي ده ، اعلاميه مي ده ، سايت درست كرده عليه سازمان كار ميكند ولي باز هم ميترسد و فكر ميكند الان به جمهوري اسلامي پايش برسد در جا مي برندش اوين زير شكنجه و بعد هم اعدام ، بااين ترفند و با اين وضعيت .

مثلا'' اين اواخر من خارج بودم يك گروهي تو ايران بود بنام كركس ها قتل انجام مي دادند ، تجاوز ميكردند ، اينها را که 5 نفر بودند اعدام كردند به دليل اينكه خانواده هاي قربانيان رضايت نداده بودند . عكسهايشان همه جا چاپ شد ، روزنامه هاي انگليسي اين عكسها را همه جا چاپ كرد و نوشتند اينها مخالفين سياسي بودند كه در ايران اعدام شده اند و اين عكسها بطور مخفيانه توسط گروه مقاومت مجاهدين از ايران خارج شده كه بعدا'' من خودم ديدم كه در سايتهاي خود ايران اين عكسها گذاشته شده است و اين اصلا'' چنين چيزي نبوده و خود ايراني ها هم مي دانستند وضعيت چي هست ، ولي خوب اين نمونه اش است انواع و اقسام از اين نمونه تبليغات ، مثلا'' كساني كه دستگير مي شوند و حكم اعدام ميگيرند ، شايد از هر 10 حکم اعدامي كه داده ميشود یکی اجرا مي شود و بقيه نهايتا'' ملقي مي شود اجرا نمي شود ولي مجاهدين همه اينها را ليست مي كردند و پای حساب اعدام هاي سياسي و زندانيان سياسي اعلام مي كردند .

يك بار يادم است طبق سناريوئي كه من داشتم رفتم به يك نماينده مجلس در سوئد گفتم در ايران 120 هزار زنداني سياسي است كه بطور سيستماتيك شكنجه مي شوند . يعني چه ، يعني 120 هزار زنداني بخواهد روزي يك كشيده بخورد مي دانيد چه پرسنلي ميخواهد ، من همان موقع به خودم گفتم چي بود من به او گفتم ؟ ولي خوب سناريو بود ديگه بايد مي گفتم كه 120 هزار نفر روزانه دارند شكنجه مي شوند كه ششصد هزار پرسنل مي خواهد كه روزانه اينها را شكنجه كند فقط روزي يك كشيده بزند خوب غرب هم اين تبليغات را مي قاپد .

من اولين بار بود فكر مي كردم چطور در رابطه با انرژي هسته اي سازمان آنقدر فعال شده مثلا'' چي مي خواهد ، همسو با موضع گيري هاي آمريكا و اسرائيل اين چيزهائي نبود كه در اين فضا ، يكي از شگردهاي سازمان اينكه بالاخره آنقدركار سر آدم مي ريزند كه واقعا'' ما فرصت حداكثر 4- 5 ساعت وقت خواب نداشتم . آنقدر كار هست و نشستهاي طولاني و مغز خوري و اينها كه اصلا'' اينها اجازه نمي دهند كه فرد فرصت كند فكر كند ، به هر حال من نمي دانم چقدر توانستم حق مطلب را ادا كنم شايد بهتر بود كه شما به صورت پرسش و پاسخ بود كه حول آنها جواب مي دادم ، مي بخشيد كه سرتان را دردآوردم خيلي ممنون .