رجوي از فرستادن سامع پشت ميکروفون چه مي خواهد؟

ايران اينترلينک
سوم مي دوهزار و چهار ميلادی

 

آقای سامع بعنوان يکي از معدود افراد باقي مانده در دستگاه رجوي به پشت ميکروفون فرستاده شد تا در حد توانش، خون لخته شده  زن و بچه های عراقي و کرد و ايراني بر دستان اين زوج را کمي کمرنگ تر کند. چرا؟

اين که آقای سامع از کجا آمده و چه شد که کارش به جايي که هست رسيد،  چندان بر کسي پوشيده نيست. کسي فراموش نمي کند که درست کمي بعد از انشعاب اقليت و اکثريت در سازمان فدائيان خلق ايران، هيئت ارسالي رجوي با آقای سامع ملاقات کرده و بنياد انشعاب بعدي در اقليت را پي ريخت. ا

البته اکنون که نوارهای دستبوسي رجوي از رئيس اطلاعات صدام بيرون آمده است بيشتر مشخص مي گردد که چرا رجوي بخاطر نشان دادن پند پذيری و راندمان کارش! در مقابل صدام،  دست به اين کارها مي زد. اگر آقای سامع يادشان باشد، از زماني که حزب دموکرات کردستان ايران عطای شورای کذايي را به لقايش بخشيد، رجوي در بدر بدنبال يک اسم و يا هر چيز مشابه آن  له له مي زد  و از پرداخت هيچ بهايي هم ابا نداشت. فراموش نمي کنيم که حزب دموکرات کردستان ايران در سطح منطقه و بين المللي وزنه اي بود غير قابل رقابت.  صدام بيش از همه از اين موضوع آگاه بود. آقای سامع طبعا خودشان هم خوب به ياد دارند که جزيي از اوليه ترين بخش های قرارداد ايشان با آقای رجوي اين بود که همان ده دوازده نفري هم  که در کردستان خام ايشان شده بودند را تحت نام اعضا و هواداراني  که به ارتش مي پيوندند، تحويل رجوي بدهند که باصطلاح به ارتش رجوي پيوسته و در نتيجه برگي باشد برای نشان دادن به صدام و صداميان. و بياد دارند که کساني که در سالهای بعدی حاضر به ورود به دين رجوي نشده و بر مواضع مارکسيستي خود اصرار مي ورزيدند کارشان به کجا کشيد.  ژنرال های صدام در آن زمان بشدت اصرار داشتند که آقای رجوي بجای دفع نيروها (بخصوص پس از خروج حزب دموکرات) قدری هم در جهت جذب نيرو فعاليت بنمايد.  راستي کسي  سراغ دارد مصاحبه اي انتشاراتي  سايتي از آقای سامع که در مورد سرنوشت آنهايي که بعنوان " اعضا و هواداران سازمان چريک های فدايي خلق پيرو هويت" و به فرمان آقای سامع  به ارتش رجوي پيوستند، چه بر سرشان آمد؟  باشد برای بعد. رجوي و جناب عالي زندان و زنداني نداريد. نه؟ آقای سامع خجالت بکشيد.  خودتان در شورايتان اطلاعيه داده ايد که آقای سبحاني را کت بسته تحويل دژخيمان صدام در زندان ابوغريب داده ايد . ما نگفتيم.ا

اين که آقای سامع منکر زندان و شکنجه و اعدام افراد در زندان های خاص فرقه و همچنين زندان های عاريتي رجوي از صدام شود نه مايه تعجب است و نه نيازمند پاسخ. ايشان سالها است که مي داند که ارتش فقط پول و تانک و توپ عاريه نمي گرفت. زندان و مامور هم بخش لاينفکي از اين معامله بود. ايشان حتما به خاطر دارند که  در اولين ملاقات با هيئت اعزامي و در اولين ديدارهايشان با آقايان ذاکری و ابريشمچي در مورد فوايد اعلام انشعاب از فدائيان و پيوستن به شورا و در نتيجه برخورداری از حمايت صدام حسين توجيه شده بودند و زمان زيادي نگذشت که خودشان هم به کر دسته جمعي سران فرقه پيوستند که  ارتش جاي اين کارها نيست و اينجا وسط صحرای عراق "خيريه" باز نکرده ايم! يادتان آمد؟

چيزي که آقای سامع ممکن است نداند و شايد هنوز در اين توهم  باشد، اين است که انگار رهبر شورايشان (که خانه نشستنشان بقول تتمه  خود شورايي ها از بي چادري است)، واقعا بدنبال جلب حمايت در ميان چپ ايراني و يا مردم داخل و خارج از کشور است و شايد اين را هم در ميان زمين و هوا همچون سواستفاده از شعار رفراندوم،  فرجي و مايه اميدی يافته است که به اين روند خفتبار دو دهه گذشته خود در وابستگي مادي و معنوي به صدام حسين رنگ و لعابط بدهد. خير قربان.  اينطور نيست. اجازه بدهيد مراجعه تان بدهم به کتاب خاطرات آقای مسعود بني صدر (فراموش که نکرده ايد انشاالله. بورژوازي و سرمايه داري و خرده بورژوازي سرکوبگر داخلي هم نيست که مي گويد) که با وجود اين که صد ها برابر شما در خواندن دست استاد مسعودتان تجربه داشته،  هنوز انگشت به دهان حرکات دو دهه گذشته  اين شارلاتان قرن مبهوت  مانده است. (راستي شنيده ايم که ابوالقاسم رضايي مي گويد صدايش را در نياوريد. به فارسي که نيست. ما هم که الان خوشبختانه به نام خودمان در خارج کار نمي کنيم، زمان بگذرد اين موج هم خواهد گذشت! جل الخالق)ا

 

صفحه 383 پاراگراف دوم

در صحنه ولي، وضع ما خراب بود. هيچ کس به سازمان نمي پيوست و هواداران قديمي روز به روز در حال ريزش بودند . در ايران ما ديگر ماکزيمم چند صد نفر هوادار داشتيم که نتوانسته بوديم به عراق بياوريم. در عراق چيزي را که ما " پرراندمان ترين و تحصيل کرده ترين ارتش خاور ميانه مي ناميديم" با عدم امکان عبور از مرز فلج و عليل شده بود و بجز تعدادي چند نفوذ چريکي در سال چيزی برای تبليغ نداشتيم. فعاليت های سياسي ما به هم ريخته و دستگاه تبليغاتي مان فضاحت بار بود. شخصا آرزو مي کردم که اصلا آن را تعطيل مي کرديم و فعاليت نمي کرديم. احساس مي کردم که نياز مبرم به تغييرات جدي داريم بخصوص در روش هايمان و يا خداحافظي با تمامي آرزوهايمان (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا.

 

البته آقای بني صدر منظورشان طبعا آرزوهاي خودشان است و نه آرزوهای شياد رجوي. شما فکر مي کنيد در آن زمان مسعود رجوي از اين موضوع بي خبر بود؟ اگر درست يادم باشد چه جناب عالي و چه امثال شما مستقيم و غير مستقيم، تلفني و درگوشي،  همين قرقرها را در مقاطع مختلف زده باشيد. فکر مي کرديد واقعا رهبرتان بدنبال ايران و ايراني در خارج آن هم بخصوص ازنوع چپ و مارکسيستش فعال شده است؟ فکر مي کنيد اصلا برای اين به پاريس آمد؟ راستي هيچ فکر نکرديد علي زرکش چرا از ايران خارج و النهايه بعنوان سرباز صفر به قتل رسيد؟  نخير قربان شکلت صبح شده بيدارشو، به زبان خودت مي شود بخيز، حالا ديگر نبايد ديدنش زياد مشکل باشد، رفيق مسعود بدنبال رتق و فتق مسائل بين عراق و امريکا و اروپا بود. کميت نيرو، جبرانش با شکل های مشابه، حمايت ها و پشتيباني ها  هم قرارش  قبلا از طرق مختلف و بعدا هم با ارتش عراق و با اوکي بالاسري ها گذاشته شده بود. نمي دانم . شايد هم  شما بي خبر بودی  و شايد هم خبرداشتي آن  سرانه کلان  شورا و منجمله مخارج مورد نظر شما از کجا مي رسد و برای چه مصارفي بود.ا

ادامه بدهيم؟

 

صفحه 400

برنامه اين بود که مريم از طريق پاريس (پس از آمدن از بغداد در سال 1996) به امريکا بيايد و فعال شود. امريکا حائز اهميت بسيار بود. چه بلحاظ غول سياسي ای که بود و چه بلحاظ تعداد ايراني اي که در آنجا بودند. قرار شد که مسافرت وی اعلام نشود تا مسئله ويزای وی را تحت الشعاع قرار ندهد. ... محدثين مسئول اين کار شد و با کمک من بعنوان نماينده شورا در امريکا، سخنگوی مجاهدين و عضو کميسيون خارجي شورای ملی مقاومت.ا

دستياران نمايندگان امريکا که با آنها تماس گرفتيم شک کردند: چرا توپ های بزرگ را برای يک ويزای معمولي به صف کشيده اند؟ بجای ارسال يک نامه معمولي و عادي وی تلفني با ميز ايران در وزارت کشور امريکا تماس گرفت که ببيند آيا اشکالي وجود دارد يا نه. اين مانند اين بود که يک نفر از دشمن خود دعوت کند که بيايد و در خانه وی زندگي کند! لازم به توضيح نيست که تقاضای ويزا رد شد و پس از آن تمامي تقاضاهايي که از طرف دوستانمان در پاريس ارسال مي شد، بشدت توسط ميز ايران در وزارت داخله تحت کنترل قرار گرفتند. هفته بعدی را صرف جمع کردن امضا از اعضای کنگره کرديم با مضمون درخواست از وزارت داخله برای تغيير رای وزارت در رد ويزای مريم که به جايي نرسيد. بالاخره ما خسته شديم و ول کرديم و سازمان چاره ای بجز اعلام سفر مريم به پاريس نداشت. اين خبر موجب مشکلات خاص خودش شد...ا
ما به پاريس احضار شديم تا در مورد شکستمان در مورد قضيه ويزا توضيح بدهيم. اين بار نوبت محدثين بود که زجرش را بکشد (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا

 

حالا مفهوم تر شد؟ آقا پا از گليم خود دراز تر کرده فکر مي کرد امکاناتي که در اختيارش گذاشته شده طبعا به مفهوم دست باز وی در خود امريکا هم هست. نمي دانم تاريخش خراب بود يا جغرافيايش ولي اگر يادتان باشد  همان زمان هم  برخي که مخيله شان را مثل رهبر شما اجاره نداده بودند،  خاطرنشان کردند که امريکا حتي شاه را هم بعد از سقوطش پس زد چه رسد به خانم خانم ها (البته بگذريم که خانم خانم ها هنوز وسط دعوا دنبال اين است که من از فرح پهلوی خوش پوش ترم!) . مزدور را که به خانه راه نمي دهند. مصرفش در همان بيابان های اشرف است . چه غلط ها!ا
 و اما بعد!ا

 

صفحه 414 پاراگراف دوم

... در نوامبر 1994، بعد از يک سال فعاليت سياسي در هر دو طرف، وزارت خارجه امريکا گزارشي در مورد مجاهدين منتشر نمود. بنابرگزارش، مانند گزارش قبلي، مجاهدين يک گروه تروريستي شناخته شده بودند. در اين حين مجاهدين حداکثر سعي خودشان را کرده بودند که خودشان را مدره و نيرويي دموکراتيک نشان بدهند که اين شامل متوقف کردن کامل فعاليت های چريکي در داخل ايران نيز مي گرديد. رجوي حتي پيشنهاد غير مستقيم سيا مبني بر ملاقات با سران کرد ( که در آن زمان دشمنان جدي صدام حسين، ولي نعمت ما، بودند) و همچنين ملاقات با فرستاده ويژه اسرائيل را پذيرفت...ا
ولي اين ها مسئله ای حل نکرد و وزارت خارجه بار ديگر حاضر نشد که با ما هيچ رابطه اي داشته باشد. انتخاب آن ها بر اساس فعاليت های تروريستي ما در سال گذشته نبود که بر اساس سالهای قبل از آن بود. آنها حاضر به خريدن چهره مدره ما بعنوان علاقه مان به دموکراسي نشده بودند چرا که آنها هيچ نشانه ای از تغيير روش در قبال گروه های سياسي ديگر نديده بودند. تا زماني که رجوي رهبر منحصر به فرد ايدئولوژيکي سازمان و "مقاومت" بود،  تعويض اسم و حتي سازمان و يا انتخاب مريم بعنوان رئيس جمهور آينده ايران نتوانست کمکي در سفيد شويي تاريخچه ما کند (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا

 

نمي دانم دوزاری افتاد يا نه؟ حداقل در اين مورد که آنتني شدن سامع و جعفرزاده و اين و آن هر هدفي داشته باشد، هدفش مردم ايران و يا خدای نکرده نيروهای چپ نبايد باشد.  تا اينجايش را انشاالله گرفته باشيد. نه؟ کمي ديگر ادامه بدهيم.ا

 

اين ضربه اي وحشتناک به مجاهدين بود. سالهای سال مجاهدين سعي کرده بودند که به همه بقبولانند که آنها از حمايت مطلق امريکا در جنگ بر عليه رژيم ايران برخوردارند. ما صدها امضا از نفرات کنگره و غيره داشتيم و "نامه" ای از بيل کلينگتون و عکس با وي که با "وزير خارجه" ما گرفته شده بود. ولي بي نتيجه. اين گزارش نشانه آن بود که عراقي ها به ما اجازه عبور از مرز را نخواهند داد. هرگونه شکست در چنين عمليات فرضي، مانند سال 1988، بعنوان حمله جديدی از طرف عراقي ها بر عليه ايران شناخته مي شد و نه تنها باعث شروع جنگ کشوري قوی همچون ايران و با پشتيباني زياد بين المللي بر عليه کشوری ضعيف همچون عراق و با ايزولاسيون کامل بين المللي مي گرديد، که امريکايي ها و انگليسي ها را هم روی سر عراق خراب مي کرد و به تسخير و تعويض رژيم در عراق مشروعيت مي بخشيد.

البته حمايت امريکا مي توانست خيلي چيز ها را برای ما عوض کند و به همين خاطر بود که رجوي به اين شدت در پي دست يافتن به آن بود. وی برای اين منظور مريم را به غرب فرستاد و تعداد زيادی از مجاهدين  را هم همراه وي کرد. ولي اين يک سراب بيشتر نبود. و آنچه مسئله را بدتر کرد اين بود که برای اولين بار سازمان با مشاکل جدي در داخل خودش مواجه شده بود (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا 

راستي آقای سامع، چرا و به چه کساني ميخواستيد بقبولانيد که امريکا ازشما حمايت مي کند؟ و راستي آقای سامع، در آن خر در چمن اور سوراواز، هيچ وقت فکر نکردي اين چه توقعي بود که شما از امريکا داشتيد؟ ويا داريد؟ راستي تا کجا برای اين حمايت حاضريد پيش برويد؟ البته اگر فکرمي کنيد هنوز مرزي باقي مانده باشد. از حق نبايد گذشت، زير سبيل صدام لاس زدن با پنتاگون خودش هنری است. اين که رجوي و طبعا شما زير دستش برای کدام يک از کدام يک خبر مي برديد باز بماند برای آينده،  ولي اين که شما و البته نه رجوی، اين قدر ساده باشيد؟ واقعا که.ا

 راستي آقای سامع، يادتان هست که اولين بار در عراق زير بار رياست جمهوری خواهر مريم نرفتيد و کفر برادر مسعود را در آورديد؟ ( و موارد مشابه فراوان ديگر). من که يکباره فکر کردم الان است ماموران استخبارات از پشت درب صدا کند پاچه تان را بگيرند. از آن زمان تا بحال کسي به رويتان نياورده  که اين مسئله چطوري حل شد که بعد يکدفعه کشته مرده رئيس جمهورتان از آب در آمديد؟ کسي باطلاعتان نرساند که موضوعتان بعد ها نقل مجلس های داخلي فرقه بود؟

البته برای ما تازگي ندارد. قبل از شما ما امثال برادر فريد ( محمد علي توحيدي را ديده ايم) را در سازمان رجوي  ديده ايم. اگر خجالت مي کشيد از او بپرسيد وقتي اولين بار خبر مسعود و مريم (که هنوز زن ابريشمچي بود) را شنيد و در نشست چنان عصباني شد و چنان چکي به صورت  رجوي زد که هم ساعتش و هم دندان رجوي شکست، بعد از آن  چگونه شد که يک  دفعه  انقلاب کرد و به فوايد مهر تابان و رهبري بي چون و چرايش پي برد. اگر لازم بود به ته دلش و نقش و رابطه مريم و سيد المحدثين هم مي تواند مراجعه کند. البته اگر رو تر از آن  را هم خواسته باشيد،  مي توانيد به دلايل انقلاب ايدئولوژيک مهدي ابريشمچي مراجعه کنيد. آخر اگر درست يادم مانده باشد، مورد او را که همان زمان هم کارش از شرم و حيا گذشته بود،  در سند و قباله ازدواج و طلاق و ازدواج مجددش سرجمع  ذکر کردند. ادامه بدهيم!ا

 

صفحه 423 خط 7

نظر رجوي اين بود که ما هر چه بکنيم نخواهيم توانست نفرات بيشتری از داخل ايران جذب کنيم و نه از اروپا و نه از امريکا. او قبول کرده بود که هيچ  کس حد اقل برای پنجاه سال آينده آمادگي عبور از مراحل انقلاب را نخواهد داشت. بنابراين تنها ابزار ما در قبال رژيم ارتش آزاديبخش بود. درگيری نهايي بين ارتش و سپاه پاسداران خواهد بود. رجوي در جواب آناني که خواستار نيروگيری از ميان ايرانيان خارج از کشور بودند گفت: گرفتن ده ها هزار نفرهوادار پيشکش تان . شما اگر بتوانيد ثابت کنيد که مي توانيد حمايت چند هزار نفر را بدست آوريد، من حاضرم نيمي از نفرات و بودجه ارتش را برايتان بفرستم (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا

 

طبعا شما در جريان بوده و هستيد که بودجه ارتش را بايد تصويب مي کردند. اگر هم فراموش کرده ايد طبعا مي توانيد به نوار های سپهبد صابر مراجعه بفرماييد. بگذريم. ادامه بدهيم

 

با اين کلمات، يکباره همه چيزبرايم روشن و واضح شد. درجا چيزهايي را فهميدم که برايم نامشخص و کدر بودند. و چيزهايي که کاملا و صد وهشتاد درجه مخالف واقعيت تحليل کرده و برداشت کرده بودم. اولين و مهم ترين آنها اين بود که متوجه شدم که سالها است که من بدنبال هدف غلطي حرکت کرده ام. هدفي که هيچ ربطي به اهداف رهبرمان نداشته. بنظرم کسب حمايت از ايرانيان هرگز در دستور کارش نبوده است. شايد اين دليل اصلي عدم هراس وی از ريزش حمايت در جريان انقلاب ايدئولوژيک سال 1985 بوده است و بعد از آن رفتن به عراق  و يا بسياری ديگر از تصميم گيري هايي که هيچ کدام از حمايت در بين ايرانيان برخوردار نبوده... عجب  اشتباه رفته بودم. من مشاورين مريم را مقصر ميدانستم،  در صورتي که آنها فقط سعي کرده بودند تا از به بيراه رفتن های  وی  در قبال خواسته های رجوي جلوگيری کنند. برای رجوي، فقط ارتش واقعي بود. هواداران خارج از کشور وسيله هايي بودند برای اين هدف. راهي برای پول درآوردن و گرفتن پشتيباني های تقلبي از سياستمداران غربي. او کاملا  ميدانست که ما هرگز قادر به آوردن امريکا و اروپا در کنار خود نخواهيم بود چرا که ما دموکراتيک تر و باز تر نشده بوديم.  حمايت واقعي آنها هم هيچ وقت مورد نظر رجوي نبود. در واقع هدف او تبليغ اين مسئله بود که غرب از ما حمايت مي کند. اين تبليغ مي توانست باعث اجازه عراق برای حمله ارتش به ايران بشود. هرگونه توصل به  اميد به آينده در گرو اين اجازه و احتمال اين حمله بود (ترجمه از کتاب خاطرات يک ايراني شورشي، آقای مسعود بني صدر)ا

 

بنظر ميرسد قضيه يک مقدار روشن تر شده باشد. نه؟ آقای سامع، قبول داريد که  رجوي شما را برای ايرانيان پشت ميکروفون نفرستاده است. تکرار مي کنيم  از کتاب آقای بني صدر" در واقع هدف او تبليغ اين مسئله بود که غرب از ما حمايت مي کند"ا

آقای سامع،  سالها است که ايرانيان ارزيابي خودشان از شما و امثال شما را اعلام کرده اند. رجوي  شما را فرستاده مگر از مصرف کنندگي به توليد کنندگي وارد شده و بعد از اين همه سال بالاخره شروعي داشته باشيد برای تبديل شدن به بلندگويي قابل خريد. يک چيزی شبيه "عليرضا جعفرزاده" ويا "راديو اسرائيل" منتهي در سطح خودتان و در محفل های خودتان.  فرستاده که بگويد هنوز تا نفر آخر از بين نرفته و اميد به فروش دارد ارزان و گرانش هم الان ديگر فرق زيادي نمي کند. بقول آقای مسعود  بني صدر در پاراگراف بالا" البته حمايت امريکا مي توانست خيلي چيز ها را برای ما عوض کند ". راستي حمايت از چي؟ به چه قيمتي؟ برای کي؟ و راستي چرا بدست نيامد و چرا بدست نمي آيد؟ آقای سامع شما که به قول دوستان و نزديکان،  اصفهاني و زرنگ و خوش فکر بوديد؟ شايد هم دست هايتان را بيش از حدي که فکر مي کرديد توی حنا گذاشته اند.ا

با آشنايي اي که از شما داريم تنها وصله اي که به شما نمي چسبد همان کند ذهني است. بنابراين بقيه را به اختيار خودتان مي گذارم که بجاي تحليل های شبه مارکسيستي (واقعا آقای سامع شما هنوز خودتان را مارکسيست مي ناميد؟ زبان روزه  زشت است والله!) مسئله آقای جعفر زاده و باصطلاح افشاگري های شورايتان در اطلاعات اسرائيل را تحليل بفرماييد. جوابش را هم خودتان به آقای هزارخاني بدهيد. نه؟ سوال اين است که اسرائيل اطلاعاتش را از شورای ملي مقاومت مي گيرد يا شورا اطلاعات واصله را از اسرائيل ؟ البته  در محتوي بحث هم چندان فرقي نمي کند چرا که سوال  مهمتر اين است که با توجه به جواب سوال اول، (هر جوابي که داشته باشيد) در نتيجه گيری ای  اتوماتيک،  آينده سياسي (ونه فرقه اي و مزدوری اين طور چيزها) شورا و مجاهدين و رجوي چيست. بنظر مي رسد خود شورا و مجاهدين و آقای رجوي هم به اين نتيجه رسيده باشند که ديگر تاريخشان به سر آمده و ديگر کسی به حضورشان در صحنه جدي سياسي ايران علاقه ای ندارد . فرصت را غنيمت شمرده و از اين ول بشوی موجود هرمقدار که ممکن است به جيب بزنيم و از صحنه خارج شويم. نه؟

آقای سامع از يک طرف مي خواهيم بگوييم  شرمتان باد. از طرف ديگر يک چيزی قلقلک ميدهد که رفيق حال که  مي فروشي حداقل يادت باشد بهاي مناسب تری بگير. طرف در اين زمينه ها پشتش پر است.  نگران نباش.ا

ايران اينترلينک
سوم مي دوهزار و چهار ميلادي