|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
مجاهدین خلق، آن روی تعصب گرایی ( فناتیسم ) ایرانی
فرانسه -- لیبراسیون 3 ژانویه 2007 به قلم ژان پی یر پرن
ترجمه انجمن
نجات
" روایتی از مبارزان جداشده از مجاهدین خلق " """ ما بسیاری از كـُردها را كشتیم ؛ فرماندهان عراقی به ما می گفتند كه آنها ایرانی هستند ؛ من دیدم كه تانكهای ما ( مجاهدین ) از روی جسدهای كُردها برای خندیدن عبور داده می شدند . """
ژان پی یر پرن، فرستاده ویژه این روزنامه به تهران در گزارش دو صفحهای خود ضمن چاپ عكسی از «تمرین ماه مارس 2003 نیروهای سازمان مجاهدین در پایگاه اشرف درعراق» می نویسد: «بابك امین بهنگام دستگیریش نتوانست كپسول سیانور را بخورد زیرا در حالیكه در میدان ونك در حال گردش بود پلیس ایران او را بطور غافلیگر كننده ای از پشت سر دستگیر می كند از گردن بیحركتش می كنند تا نتواند كپسول را ببلعد و دستی در دهانش می رود تا سهم مهلك را بیرون در آورد. واحد مربوطه بطور اختصاصی روی این نوع عملیات یعنی دستگیری هواداران اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران ( OMPI) تعلیم دیده است . در عین حال یك گروه پزشكی كه دارای پادزهر لازم است، نیروی ویژه پلیس را همراهی می كند ؛ بدینسان چهار تن از دوستان وی كه بهنگام دستگیریشان موفق به خوردن كپسول شده بودند، توانستند نجات یابند. ژوئیه 2001 بود كه بابك امین دستگیر می شود وی از عراق وارد شده بود و با نارنجك یك سری سوء قصدهایی را علیه مراكز امنیتی انجام داده بود این آخرین سوء قصدهایی بود كه در ایران توسط این سازمان كه در تمامی اروپا حضور دارد انجام شده است .
وحشت و داستان تخیلی : بهنگام سوء قصدها ؛ بابك امین موفق نشد تا كسی را بكشد . چیزی كه موجب شده است از مجازات اعدام رهایی یابد وی به ده سال زندان محكوم شد كه پنج سال آنرا گذرانیده و در حال حاضر از آزادی مشروط استفاده می كند امروزه این تواب چهل ساله كه رشته انفورماتیك را در دانشگاه تهران می گذراند از بیست سالی كه در درون OMPI با درجه فرماندهی گذرانیده حكایت می كند حكایتی اضطراب آور كه وحشت را با داستان های تخیلی در هم می آمیزد . جهانی موازی در آنجا به چشم میخورد كه با اتوپیای جنون آمیز توأم با نفرت از جمهوری اسلامی كه ارزش ها را ضد ارزش می كند هدایت می گردد چیزیكه مثلاً درون شاخه نظامی ( ارتش ملی آزادیبخش ایران) بیانگر تسلط زنان بر مردها می باشد .و زنان مبارز در درجه های بالاتری از مردها قرار دارند. البته استثناهایی هم برای مردها وجود دارد ولی بقیه درجه دار یا سربازان ساده هستند كه باید لباس بشویند یا اینكه ظرفشویی كنند. اما اینها مانع از یك انزوای كامل كه در پایگاه های عراقی در نهایت خود است، نمیشود. البته، رستوران های جدا از هم هستند -- پمپ بنزینهای جداگانه ای وجود دارد تا زنان و مردان با هم روبرو نشوند -- بابك میگوید « اگر لازم به صحبت كردن با فرمانده خود كه یك زن است باشی ، حتماً چهار یا پنج نفر دیگر هم باید حضور داشته باشند» -- فقط استخر برای مردها مجاز است البته بشرطی كه با لباس كامل به آب بیفتند. بابك از سال 1983 زمانیكه در وین زندگی می كرد وارد « سازمان مجاهدین» شده است . سازمان در سال 1965 ایجاد شد و نقش فعالی در مبارزه علیه شاه داشت كه تمامی رهبران تاریخی این سازمان به استثنای مسعود رجوی را اعدام نمود . سازمان كه از اسلامی بدون ملا دفاع می كند ایده های ماركسیستی در آن وارد كرده و آن را تبلیغ میكند و از وفادار ماندن به رژیم ایران امتناع نمود، چیزیكه بقیمت مرتد و یاغی بودن آن از سوی امام خمینی تمام شد. این سازمان نسبت به « احمق های مفید» غربی، یك پیام زنگ زده دارد كه شامل قول استقرار دموكراسی در ایران میگردد. اما آنچه كه بابك را مجبور به گام نهادن در این سازمان كرد، با صدایی از روی تأسف توضیح می دهد " عكس هایی از زندانیان سیاسی شكنجه شده توسط رژیم اسلامی بود كه به وی نشان داده شده بودند --- بابك با پنج نفر دیگر، به عراق می رود جایی كه سازمان مجاهدین پایگاه های نظامی خود را در آنجا مستقر نموده بودند و در حالی متحد صدام حسین شدند كه وی علیه ایران در جنگ بود. در پایگاه جلیلی، در كردستان عراق، آموزش نظامی فشرده ای را بهمراه 300 دانشجوی ایرانی دیگری كه از سراسر جهان آمده بودند، می بیند هدف تشكیل گروه های كوچك دو یا سه نفره از مبارزان بود كه سپس می بایست به داخل ایران برای عملیات نفوذ می كردند ؛ بعد نوبت به اقامت طولانی مدت در پایگاه اشرف ، مقر اصلی و مستقر در شصت كیلومتری بغداد، می رسید اینجا جهانی دیگر بود، جهانی خارج از این جهان، كه بابك كشف می كند. « جامعه ای كاملاً بسته روی خود، ممنوعیت دریافت نامه یا تلفن، بدون حق خروج از پایگاه مگر اینكه بدلایل پزشكی ، یا بعضاً خرید باشد».
كنترل مطلق افراد ( از طریق كنترل ذهـن )سال 1989، حبس سختتر می شود سال پیش از آن سال پایان جنگ ایران و عراق بود و در فردای آتش بس شكست تهاجم گسترده OMPI از طریق مرزهای عراق بود. نام اين تهاجم «فروغ جاویدان» بود ؛ مجاهدين موفق می شوند تا وارد مرزهای ایران بشوند و سپس با خسارات سنگینی مجبور به عقب نشینی گرديدند، و قول عصیان و شورش مردمی هم كه مسعود رجوی و همسرش (مریم كه در حال حاضر در اورسوراواز در فرانسه زندگی می كند،) داده بودند، بوقوع نپیوست. آنها به ما گفتند « شما بخوبی نبرد نكردید ،بخاطر این است كه شكست خورده اید».كنترل مطلق اذهان و افراد آغاز گردید ؛ ازدواج ممنوع و طلاق اجباری شد حتی اگر زوج یا زوجه در ایران زندگی میكرد حلقه های ازدواج می بایست از دست در می آمدند « در مغز تو بایستی موجودیت زنان را بفراموشی مي سپردي » -- " هر روزجلساتی تشكیل می شد كه می بایست آنچه را كه در مغز و فكرمان می گذشت برای مسئول مربوط توضیح می دادیم كه چه در سر داشتيم ؛ ابتدا هم با مسائل جنسی شروع می شد تمامی اینها در گزارشی نوشته و سپس در صورت نیاز علیه شخص مورد استفاده قرار می گرفت بالاخص اگر طرف قصد داشت تا OMPI راترك گوید ؛ اين باعث مي شد كه هركس فكر كند كه ديگري یك بوالهوس جنسی است دیگر هیچ نبودی حتی در اعماق فكرت چیزی نبود " .
بهروز سلطانی نیز 40 ساله است و حرف مشابهی می زند و میافزاید« بطوریكه زمانیكه وارد ایران شدم افكار جنسی عجیبی داشتم حتی نسبت به خواهرم » وی اگر چه عضو مجاهدين بود ولی بخاطر جنگ ایران عراق به عضویت آن در آمد زیرا از بسیجی های قدیمی بود و سال 1982 در بصره توسط نیروهای عراقی دستگیر می شود فقط 15 سال سن داشت « در اردوگاه زندانیان از بعضیها پرسیدند آیا می خواهند آزاد شوند گفتم آری و مرا به پایگاه اشرف بردند در آنجا به من پیشنهاد كردند تا به رجوی بپیوندم یا اینكه مدت هشت سال را در ابو غریب بگذرانم» ( زندان ابوغريب ؛ زندان مخوف صدام حسين – نگارنده ) بهار 2001، بهروز در سازمان به شبه نظامیان كمكی عراق بالاخص در مقابله با اكراد تبدیل می شود سلطانی از كاری كه در مرزها انجام داده است خرسند نيست. " ما (مجاهدين ) اكراد بسیاری را كشتیم افسران به ما می گفتند ایرانی هستند ولی بدلیل لباسشان می دیدم كه كاملادروغ می گویند ". دیدم كه زره پوشهای ما فقط برای خنده از روی اجساد می گذشتند و خانواده های اكرادی هم بودند كه با پرچم های سفید وارد عراق می شدند زن و مرد و بچهها را دستگیر میكردیم ودر اختیار نیروهای عراقی می گذاشتیم طبیعی است كه مبارزان مسلح را باید كشت ولی از بین بردن غیر نظامیان بیگناه كار درستی نیست. البته هیچ چیزی نمی توانستیم بگوئیم ؛ برای درك بهتر مجاهدين لاجرم بايد وارد بطن آنها شد . هر فرد حتی در زندان باید دارای هویتی باشد اما ما هیچ هم نبودیم عراقی ها ما را « آدم های رجوی» صدا می كردند شخصاً امیدوار بودم تا مرا بكشند و دیگر چنین جلسات بازجویی های شبانه را نداشته باشم. دراین شرایط هیچ رحمی برای كسی نبود. نمیگذاشتند كه كسی را دوست داشته باشی». حوار شالچی، 35 ساله از سن 24 سالگی به مجاهدین پیوست كه وی را مجبور كرده بود تا طلاق بگیرد و از دختر كوچك چهار ساله اش جدا شود. حورا در اولین مأموریت خود موفق بود ولی در نوامبر 2000 بهنگام دومین مأموریتش كه شامل شلیك خمپاره به پاسگاه پاسداران انقلاب در تهران میگردید، دستگیر میشود. « بهنگام بازگشت به عراق آن كسی كه راهنمای رفتن به آنسوی مرز بود مرا به پلیس تحویل داد. این كار را بدرخواست رهبران مجاهدين كرد. فهمیدم كه نمیخواهند آنهایی كه به ماموریت میروند دوباره بازگردند زیرا ترس داشتند كه از ایران امروزي چیزی گفته شود زیرا هیچ وجه تشابهی با آنچه كه آنها از ایران میگفتند نداشت » حورا كه به حبس ابد محكوم شده بود ، فقط یك سال و نیم را در زندان گذراند و در حال حاضر تحت كنترل قضایی می باشد. یكی از دوستان وی بخاطر می آورد « زمانیكه حورا دستگیر شد، فرمانده هانمان گفتند كه كشته شده است و در پایگاه اشرف مراسم شهید شدن وی برگزار شد.»بهروز سلطانی اضافه می كند اگر ترجیح می دهند كه او را كشته ببینند بخاطر اینست كه از خون وی بهتر استفاده كنند.
تحت حفاظت امریكایی هاامروزه پایگاه اشرف حدود 3000 تن از اعضای زن و مرد را درون خود جای داده كه تحت فرماندهی مژگان پارسایی است فرقی كه با زمان صدام حسین دارد اینست كه از این پس سازمان تحت حفاظت نیروهای امریكایی است كه اینهارا خلع سلاح كرده اند ودر مقابل گروههای شیعه طرفداران ایران مورد حفاظت قرار می دهند اگر وزارتخارجه آمریكا مجاهدين را در فهرست سازمان های تروریستی قرار داده پنتاگون دارای سیاست انعطاف پذیرتری نسبت به سازمان بوده و از اطلاعات اینها روی ایران استفاده كرده وتردیدی هم در استفاده از آنها علیه رژیم اسلامی نمی كند. معذالك مدتیست كه امریكا مانع بیرون آمدن این افرد از پایگاه و رفتنشان به ایران نمی شود و این چیزیت كه اخیراً ناصر ، 49 ساله انجام داده است وی مدت بیست سالی با مجاهدین بوده و می گوید « بخاطر فعالیت های سیاسی كه داشتم مدت چهار سال در یك زندان ایرانی بودم زمانیكه بیرون آمدم در جامعه هیچ جایی برای من وجود نداشت در نتیجه تصمیم گرفتم به اینها بپیوندم، با اینها می خواستم تا مردم كشورم را آزاد كنم " وقتیكه قرارگاه را ترك كرد ؛ سه ماه را در كمپ امريكائيها ( تيف ) بسر برد ، وي مي گويد : " امريكائيها همه چیز را در مورد ما می دانند در این پایگاه همانند پناهندگان بودیم اما رفتارشان بیرحمانه بود احترام به كسی نمی گذاشتند مگر اینكه خدمتكارشان می بودیم اگر اعتراضی می كردیم ما را كتك می زدند». مدتهای طولانی در ایران هواداری یا عضویت در مجاهدين میتوانست منجر به مجازات اعدام شود و بدینسان هزاران تن از هواداران زندگیشان را هزینه كردند امروزه رژیم سیاست خودرا بطور كامل تغيیر داده است و اگر جنایتی صورت نگرفته باشد از آن ها استقبال می كند و حتی به توابین اجازه می دهد تا انجمن كوچكی داشته باشند و به كار بیرون آوردن آنهایی كه هنوز در عراق هستند مشغول شوند -- امروز از خودكشی یاسر اكبری نسب یكی از دوستانشان در پایگاه اشرف مطلع شدند سازمان دیگر شبحی كه در سالیان 1980 برای ایران بود، نیست. بابك پیشگویی می كند «اگر مجاهدين عراق را ترك كند، برای همیشه نابود خواهد شد». تا آن زمان سازمان بسیار ثروتمند شده و در اروپا نفوذ می كند. از سوی دیگر سازمان یك پیروزی قابل توجهی در مقابل دیوان اروپایی داشته و 12 دسامبر گذشته توانست تا مسدود بودن دارایی های خود از سال 2002 را كه به چندین میلیون یورو می رسد، آزاد نماید جئاشده هايي كه جوانی خود را قربانی كردهاند، در عین حال به رژیم اسلامی نپیوستهاند. حورا شالچی میگوید : « مدتیست كه از هر آنچه سیاست است متنفر هستیم».
Moudjahidin du peuple L'autre fanatisme iranien
Lors de l'avènement de Khomeiny, en 1979, l'Organisation des moudjahidin du peuple d'Iran s'est repliée en Irak. Sous le prétexte de se battre pour la démocratie, elle y entretient un monde parallèle, jusqu'au-boutiste, gouverné par la haine de la République islamique. Récit de combattants repentis. Liberation- France Par Jean-Pierre PERRIN QUOTIDIEN : mercredi 3 janvier 2007 u moment de son arrestation, Babak Amine n'a pas pu avaler sa capsule de cyanure. Les policiers iraniens sont arrivés par surprise derrière lui alors qu'il se promenait dans un centre commercial de la place Vanak, à Téhéran. Une clé au cou pour l'immobiliser, l'empêcher de déglutir, et une main qui s'enfonce en même temps dans sa bouche pour lui arracher la potion mortelle. L'unité est spécialement entraînée pour ce type d'intervention : la capture de militants de l'Organisation des moudjahidin du peuple d'Iran (Ompi). Elle est assistée par une équipe médicale qui dispose des antidotes nécessaires. Quatre de ses camarades, qui avaient réussi à s'empoisonner lors de leur arrestation, ont ainsi pu être sauvés. C'est en juillet 2001 que Babak Amine a été appréhendé. Arrivé d'Irak, il venait de commettre une série d'attentats à la grenade contre des centres de sécurité, les derniers commis à ce jour en Iran par cette organisation, présente dans toute l'Europe. Horreur et science-fiction Lors des attentats, Babak Amine n'a réussi à tuer personne. Ce qui lui vaut d'échapper à la peine capitale. Condamné à dix ans de prison, il en a effectué cinq et bénéficie d'une liberté conditionnelle. Aujourd'hui, ce repenti quadragénaire, qui étudie l'informatique dans une université de Téhéran, raconte ce que furent ses quelque vingt années passées au sein de l'Ompi, où il avait le grade de commandant. Un récit qui mêle horreur et science-fiction. On y découvre un monde parallèle, gouverné par une utopie frénétique qui, par haine de la République islamique, inverse ses valeurs. Ce qui se traduit, par exemple au sein de sa branche armée (l'Armée de libération nationale de l'Iran), par la domination des femmes sur les hommes. Les combattantes sont officiers supérieurs et les hommes, avec des exceptions, sous-officiers ou simples soldats, affectés à la vaisselle ou la lessive. Cela n'empêche pas une stricte ségrégation des sexes, poussée à l'extrême dans les bases en Irak. Bien sûr, il y a des réfectoires séparés. Mais aussi des stations-service distinctes pour empêcher à tout prix hommes et femmes de se rencontrer. «Si tu dois t'adresser à ta commandante, il faut que 4 ou 5 personnes soient présentes avec toi», indique Babak. Seule la piscine est permise pour les hommes, mais à condition qu'ils s'y baignent tout habillés. C'est depuis Vienne, où il réside alors, que Babak s'engage à fond, en 1983, dans ce qu'il appelle «l'Organisation». Créée en 1965, celle-ci a pris une part active à la lutte armée contre le chah, qui a fait exécuter tous ses dirigeants historiques à l'exception de son chef actuel, Massoud Radjavi. Professant un islam sans mollah mêlé de vulgate marxiste, elle a refusé de faire allégeance au régime, ce qui lui a valu d'être mise hors la loi par l'imam Khomeiny. A l'égard des «idiots utiles» de l'Occident, elle a un message rodé, où elle promet d'instaurer la démocratie en Iran. Mais ce qui pousse Babak à franchir le pas, il l'explique d'une voix sans passion, comme morte, ce sont des photos de prisonniers politiques torturés par le régime islamique qui lui sont montrées. Avec cinq autres personnes, il part pour l'Irak, où l'Ompi qui s'est alliée à Saddam Hussein pourtant en guerre contre l'Iran a ses camps militaires. A la base Jalili, dans le Kurdistan irakien, il reçoit un entraînement militaire poussé avec 300 autres étudiants iraniens venus du monde entier. Le but est de former de petits groupes de deux à trois combattants qui seront ensuite infiltrés à l'intérieur de l'Iran. Puis commence un long séjour à la base Achraf, le quartier général des Moudjahidin du peuple, à une soixantaine de kilomètres de Bagdad. C'est un autre monde, un monde hors du monde, qu'il y découvre : «Une société complètement refermée sur elle-même. Interdiction de recevoir des lettres ou des coups de téléphone. Pas le droit de sortir de la base sauf pour des raisons médicales ou, parfois, faire des achats.» Contrôle absolu des consciences En 1989, l'enfermement se durcit. L'année précédente a vu la fin de la guerre Iran-Irak et, au lendemain du cessez-le-feu, l'échec de la grande offensive de l'Ompi lancée depuis la frontière irakienne. Baptisée «Lumière éternelle», elle parviendra à s'enfoncer à l'intérieur de l'Iran avant d'être contrainte de se replier avec de lourdes pertes, le soulèvement de la population promis par Massoud Radjavi et sa femme Maryam, qui vit aujourd'hui à Auvers-sur-Oise, en région parisienne, ne s'étant pas produit. «Ils nous ont dit : "Vous n'avez pas bien lutté, c'est pour ça que vous avez perdu."» Commence le contrôle absolu des consciences. Le mariage devient interdit, le divorce obligatoire, même si le conjoint est demeuré en Iran. Les bagues doivent être enlevées. «Dans ton cerveau, tu devais oublier l'existence des femmes. Chaque jour, il y avait des réunions où l'on devait expliquer à notre chef ce qui passait dans notre tête, à commencer par les choses sexuelles. C'était noté dans un rapport que l'on utilisait ensuite au besoin contre toi, en particulier si tu cherchais à quitter l'Organisation. Cela faisait que chacun pensait que l'autre était un pervers. Tu n'étais plus rien, même au fin fond de ta pensée.» Les rares distractions sont consacrées à regarder des films de guerre. «Ils étaient censurés, bien sûr, mais, après les avoir vus, tu devais encore dire ce que tu avais ressenti.» Behrouz Soltani, âgé aussi de 40 ans, dit la même chose. «Si bien, ajoute-t-il, que, quand je suis rentré en Iran, j'avais des pensées sexuelles bizarres, même à l'égard de ma soeur.» Lui, s'il a fait partie de l'Ompi, c'est à cause de la guerre Iran-Irak. Ancien du Bassidj, les milices islamiques, il a été capturé en 1982 par les troupes irakiennes à Bassora. Il n'a que 15 ans. «Dans le camp de prisonniers, on a demandé à certains s'ils voulaient être libérés. J'ai dit oui et on m'a conduit à la base d'Achraf. Là, on m'a proposé de rejoindre Radjavi ou d'être détenu pendant huit ans à Abou Ghraib [l'effroyable prison de Saddam Hussein, ndlr] .» Au sein des Moudjahidin, il devient un supplétif de l'armée irakienne, notamment contre les Kurdes, au printemps 2001. Soltani n'est pas fier de ce qu'il a fait sur la frontière avec l'Iran. «On a beaucoup tué de Kurdes. Les officiers nous disaient qu'ils étaient iraniens, mais, à cause de leurs vêtements, on voyait bien que c'était faux. J'ai vu nos blindés passer sur leurs corps, juste pour rigoler. Il y avait aussi des familles de réfugiés kurdes qui rentraient en Irak avec des drapeaux blancs. On les arrêtait, hommes, femmes et enfants, et on les remettait aux soldats irakiens.» Il poursuit : «C'est normal de tuer des combattants, pas des civils innocents. Seulement, on ne pouvait rien dire. Pour le comprendre, il faut remonter jusque dans le coeur de l'Organisation. Un homme, même en prison, doit avoir une identité. Nous, nous n'étions rien, les Irakiens nous appelaient les "gens de Radjavi". Moi, ce que j'espérais, c'est que l'on me tue pour ne plus subir les séances d'interrogatoire du soir. Dans ces conditions, tu n'as de pitié pour personne. On ne te laisse pas aimer quelqu'un.» Hora Tchalsi, 35 ans, a rejoint à 24 ans les Moudjahidin, qui l'ont forcée ensuite à divorcer et à se séparer de sa petite fille, âgée de 4 ans. Elle a réussi une première mission mais a été arrêtée, en novembre 2000, à l'issue de sa deuxième, qui a consisté à tirer des roquettes sur une caserne des Gardiens de la Révolution à Téhéran. «Au moment de regagner l'Irak, le passeur m'a livré à la police. Il l'a fait à la demande des dirigeants de l'Ompi. J'ai compris qu'ils ne voulaient pas que ceux qui partent en opération en reviennent, de crainte que l'on raconte que l'Iran d'aujourd'hui ne correspond pas à la vision qu'ils en donnent.» Condamnée à la prison à vie, elle n'est restée incarcérée qu'un an et demi et est aujourd'hui sous contrôle judiciaire. «Lorsqu'elle a été arrêtée, souvient un de ses camarades, nos chefs nous ont fait croire qu'elle avait été tuée et toute la base Achraf a célébré son martyre.» «S'ils préfèrent te voir tué, c'est pour pouvoir aussi se servir de ton sang», renchérit Behrouz Soltani. Sous protection américaine Aujourd'hui, la base Achraf compte encore environ 3 000 hommes et femmes. Elle reste commandée par une femme, Mojgane Parsaï. La différence avec l'époque de Saddam Hussein, c'est qu'elle est désormais sous la protection des troupes américaines, qui ont désarmé les combattants et la défendent contre les groupes chiites pro-iraniens. Si le département d'Etat américain a classé l'Ompi sur sa liste des organisations terroristes, le Pentagone a une politique plus souple, profitant de ses informations sur l'Iran et n'excluant pas de se servir d'eux contre le régime islamique. Cependant, il est désormais toléré que les militants puissent quitter la base et regagner leur pays, ce que Nasser, 49 ans, a fait dernièrement. Il est demeuré vingt ans avec les Moudjahidin : «J'avais passé quatre ans dans une prison iranienne pour mes activités politiques. Quand je suis sorti, il n'y avait aucune place pour moi dans la société, alors je les ai rejoints. Avec eux, je voulais libérer mon peuple.» Une fois hors de la base, il a passé trois mois dans le camp américain de Tiff. «Les Américains savaient tout de nous. Dans ce camp, nous étions comme des réfugiés, sauf que leur comportement était brutal. Ils ne te respectaient pas, sauf si tu étais leur serviteur. Si on contestait, ils nous frappaient», affirme-t-il. Pendant longtemps, la seule appartenance à l'Ompi pouvait être passible de la peine de mort en Iran, et des milliers de militants l'ont payé de leur vie. Aujourd'hui, le régime a changé complètement de politique et, s'il n'y a pas crime de sang, pratique la main tendue, permettant même aux repentis d'avoir une petite association d'où ils s'emploient à exfiltrer ceux qui sont demeurés en Irak. Aujourd'hui, ils viennent d'apprendre le suicide par le feu de Yasser Akbari-Nassab, un de leurs amis, à la base d'Achraf. L'Organisation n'est plus que le fantôme de ce qu'elle fut pendant les années 80. «Si l'Ompi quitte l'Irak, elle est finie pour toujours», prédit Babak. En attendant, elle reste très riche et influente en Europe. Elle vient d'ailleurs de remporter une importante victoire devant la justice européenne, laquelle, le 12 décembre, a annulé le gel des avoirs, estimés à plusieurs millions d'euros, dont elle faisait l'objet depuis 2002. Les repentis, qui ont sacrifié leur jeunesse, n'ont pas rejoint pour autant le régime islamique. «On déteste désormais tout ce qui est politique», déclare Hora Tchalsi.
|
|