قوانين فرقه رجويه

پارس ایران، هجدهم دسامبر

 

قوانين فرقه رجويه "فرقه " نام كهن گروههاي توتاليتراست و فرقه گراها اعتقاد دارند كه رهبرشان "جام جهان نما " است و هميشه همه چيز را مي داند . همين نگاه باعث مي شود كه در عرصه سياسي خودكامگي و يكه تازي ، حزب و گروه و دسته خود را تأييد كنند و اساساْ براي سايرين هيچ احترام و ارزشي قائل نباشند فرقه مجاهدين نيز شبيه تمام فرقه هاي ديگر است و هر چه خود را بيشتر بيارايد هنگامي كه رازي از آنان برملا مي شود بوي نامطبوع بيشتري دارد . رجوي قطب فرقه مجاهدين ، خود را قطب عالم امكان مي داند . مدعي است تمام رازها و رمزهاي هستي را مي داند . او واضع عقايد و افكاري است كه قانون فرقه محسوب مي شود . ملاك صحت و درستي اين قوانين و افكار، همان ايدئولوژي است كه وي ارائه مي كند و در نهايت خود او مترادف با ايدئولوژي گرفته مي شود . رنگهاي دنيا را انكار مي كند و چون جهان بيني وي سياه و سفيد را تجويز مي كند مسائل واقعي را بسيار سطحي و نازل ساده سازي مي كند و به همين خاطر هيچگاه خود را در معرض ارزيابي قرار نمي دهد . رجوي هم مانند ساير فرقه ها مي داند كه بافته هايش فريبي بيش نيست ، از اين رو ميزان موفقيتش را تأثير گذاري بر روي نيروهايش قرار داده است . تأثير گذاري با استفاده از هر روشي براي استيلاء بيشتر برافراد . براي اين كار مثل تمام فرقه هاي انحرافي و گروههاي خودكامه در قدم اول شمشير عرياني را عليه فرديت بيرون كشيده است . توتاليتاريسم بخصوص در شكل كهن خويش ضديت بي حد و مرزي با فرديت دارد ، همه را يكسان و يكدست مي خواهد . ذهنيات و خاطرات افراد را نيز تيول شخصي خود مي داند . هيچ كس حق ندارد به ديروز و فردايش فكر كند . همه ذهنها بايد پاك شود و اداره آن را به دست "قطب فرقه " بسپارند . " قطب فرقه " بوسيله گماشتگان خود دشمنان بالقوه اي كه آنان در ذهن دارند را پيدا كرده و به مجازات مي رساند . در فرقه مجاهدين از اين نيز پيشتر رفته اند ، از آنجا كه انسان را وسيله اي براي تحقق آمال موهوم و محتوم اين ايدئولوژي بحساب مي آورند و اشخاص فرقه متعلق به ذات برتر رجوي مي باشند و تنها وظيفه به قدرت رساندن او را دارند حتي" جنسيت " نيز حذف گرديده است . از اين پس آنان نه زن هستند و نه مرد . عنصر هستند . عناصري متعلق به رهبري . فرد بايد بي رنگ باشد و تنها در پرتو نور رهبري شكل بگيرد . همه بايد به او بينديشند و تنها يك هدف داشته باشند ، رسيدن به او . آنان نبايد نسبت به " حقايقي " كه به چشم مي بينند شك كنند . از كرامات قطب فرقه همين بس كه از پرتو خود ، موجودي بنام مريم ساخت . تا واسطه فيض او شود . همه بايد به مريم بينديشند و هر كس به او رسيد رها خواهد شد . و ديگراني از جنس مريم ، به او رسيده و در نور او ذوب شدند و مريم تكثير شد . و هر چه مريم تكثير شود قطب بالاتر مي رود و دست نيافتني تر مي شود …… ما از وجود اين عقايد در قرن بيست و يكم صحبت مي كنيم . اكنون در كليساي قرون وسطي و در صومعه ها و قلاع قرن هفتم و هشتم نيستيم .بايد باور كنيم كه در همين روزگار نيز چنين پندارهايي يافت مي شود. شايد هم در آينده هيچگاه اين خرافات وفريب كاريها ريشه كن نشود . فرقه گرايي ريشه در يك بيماري دارد ، جنون خود بزرگ بيني شخصي كه توان تسلط بر عده اي بعنوان پيروان را دارد . آنچه اين جنون و بيماري را مخرب مي سازد آموزه هاي سياسي و اجتماعي فرقه است كه بر اساس آن نيرو فقط فدايي قطب است و هدفش نابود سازي هر آنچه غير از او مي باشد . جنون برتري طلبي قطب فرقه مجاهدين و قوانين فرقه آنان هميشه از نگاه سايرين پنهان داشته مي شود . اين پنهانكاري نشان دهنده وقوف آنان بر اين امر است كه اگر در يك ارزيابي در فضايي آزاد و سالم قرار گيرند هيچ حرفي براي گفتن نخواهند داشت واز گردونه حذف خواهند شد. فرقه مجاهدين با چنين انديشه هاي خرافي و متحجرانه اي ، عامل نابودي و محو خود را در درون خود پرورش مي دهد .چرا كه با ذات انسان به تقابل برخواسته است .درست در وضعيتي كه آنان راه بقاء وماندن خود را پناه بردن به «خون نامه» و «قسم نامه» در چارچوب يك فرقه مي دانند با مطالعه قوانين فرقه اي مجاهدين معلوم مي شود كه به تعداد تك تك فدا ئيان فرقه ، دشمنان بالقوه اي نيز هم زمان حضور دارند . واقعيتي كه هرروز به چشم مي بينيم گواه اين است كه افرادي كه ديرتر از اين فرقه اعلام برائت مي كنند خشمگينانه تر پرده ها را كنار مي زنند