برگی دیگراز سرنوشت کودکان
قسمت چهارم

حبيب خرمي، دهم دسامبر

 

داستان از هم پاشیدن خانواده ها, آواره کردن و قربانی نمودن کودکان, ایجاد نفاق در بین اعضا، خانواده که از خصوصیات شناخته شده مجاهدین خلق است, توسط صدها تن از اعضاء جدا شده سازمان مذکور افشا و اثبات گردید. وادار نمودن مردان و زنان در طلاق های اجباری که رودر روی هم قرارگرفته و یکدیگر را عفریته و ملعون خطاب کنند و به صورت هم تُف اندازند و سیلی بزنند, در حضور جمعی که رهبر مجاهدین مسعود رجوی تأتر آن را اداره میکرد, واقعیتی است که بسیاری اعمال و رفتار شنیع تر مجاهدین خلق را در پی داشته و دارد که در کادر انقلاب ایئولوژیک مجاهدین خلق قابل بررسی است.

در ادامه بررسی و تحلیل نامه امیر، فرزند آقای هادی شمس حائری دراین قسمت نامه مذکور را با حذف فحاشی و ناسرا گوئیهای مجاهدین خلق، که حقیقت داستان در لابلای این فحاشی ها پوشانده مانده بودبطور عریان مرور میکنیم تا خواننده عزیز تراژدی را فارغ از فحش و فضیحت از زبان و بیان آقای امیر حائری مطالعه نماید.

بدین ترتیب این نامه خود یک سند تاریخی است که برگی دیگر از قربانی کردن کودکان و متلاشی ساختن خانواده ها و حرمت شکنی های خانوادگی و دخالت های ناروا در آن را ارائه میدهد.

سازمان مجاهدین آنجا که امیر از رمادی آنهمه بد می گوید و شرایط رقت بار آن را به تصویر می کشد نمی گوید که چه کسی وی را از آلمان به جهنم رمادی آورد ومهمتر از آن، پس از رفتن دوباره به المان، چه کسی وی را بعد از 6 سال زندگی در آلمان و قبل از رسیدن به سن قانونی از سر کلاس درس برداشت و دوباره به عراق برد؟.

مطلب را بدون کم و کاست برای قضاوت خوانندگان عیننا از مقاله دیکته شده فرقه مجاهدین در زیر می آورم.

شرح ماجرا از قول امیر فرزند آقای هادی شمس حائری:

"اواخر سال 1369 بود كه جنگ كويت (جنگ اول آمريكا- عراق) بوقوع پيوست. در آن دوران من 12 سال داشتم.

هنگام شروع بمباران ها كلاسهاي درس همگي تعطيل شد و ما به سنگرهاي اجتماعي در داخل قرارگاه اشرف رفتيم و تقريبا به مدت دو هفته آنجا بوديم. در اين مدت براي اينكه در آن شرايط سني كه داشتيم و مربيان ما نميخواستند ما تحت تاثير شرايط جنگي قرار بگيريم ولي چندان مؤثر نبود چون واقعيت جنگ بالاخره خودش را تحميل ميكرد.

بههرحال بعد از چند روزي كه در اشرف بوديم به ما گفتند كه بايد همگي به بغداد برويم و در دفاتر سازمان كه ساختمانهاي بزرگي مثل ازهدي, معصومي, سيفي و. ..بود مستقر شديم. در آنجا هم بعداز صداي هر آژير سراسيمه به زيرزمين هجوم مي آورديم و بعد از خاتمه بمباران ها به طبقات همكف ميآمديم ولي بعضي مواقع انفجارات آنقدر نزديك بود كه هم صداي وحشتناكي داشت و هم اينكه شيشه ها ميشكست يا بعضا كولرها ميافتاد. .. و همه هراس آلود ميشديم كه نكند بمب بعدي در محل ما بيفتد؟

اينطور بود كه براي حل اين وضعيت غيرقابل تحمل, تعدادي از كادرها و مسئولين سازمان به كار خارج كردن بچه ها از عراق اختصاص يافتند و روزانه چند مينيبوس بچه ها را سوار ميكردند و زير بمباران شديد امريكا از عراق به سمت اردن منتقل ميكردند من هم هرشب آرزو ميكردم كهايكاش نوبت من هم برسد تا هرچه سريعتر از اين وضعيت خارج شوم تا اينكه در يكي از اين شبها من و خواهرم نصرت نيز از عراق خارج شده و به سمت اردن حركت كرديم. در لحظه خداحافظي بدليل شوق رفتن و آرزوي كودكانهاي كه در سر داشتم احساس سختي و دلتنگي چنداني نداشتم اما به محض اينكه مينيبوس حركت كرد با شنيدن صداي گريه بچههاي كوچكتر و لحظات سخت خداحافظي كه بچه ها با پدر و مادرشان داشتند, و ديدن خواهرم دركنارم (او 4سال ازمن كوچكتربود) كه مسوليت او را هم روي دوش خودم احساس ميكردم احساس دلتنگي عجيبي به من دست داد و بي اختيار اشك از چشمانم جاري شد ولي سعي ميكردم كه خواهرم متوجه اين مساله نشود و اين سوال در ذهنم شكل گرفت كه آيا خانوادهام را دوباره خواهم ديد؟

بالاخره به هر صورت بود به خودم مسلط شدم و گفتم از اين وضعيت فعلي كه بهتراست اگر موفق شويم و از زير بمباران ها خارج شويم مثل بقيه بچهها به مدرسه ميرويم و تحصيلاتمان را به نقطهاي ميرسانيم و در آمال و آرزوهاي خودم فرو رفتم و غرق اين مسائل بودم.

در اردن ما را به هتلي بنام هتل عاليا بردند كه خيلي هتل عالي و تميزي بود. به مدت 7 ماه در اين هتل بوديم طي اين مدت هر روز تعدادي از بچه ها از عراق مي آمدند و عدهاي هم به كشورهاي اروپايي و يا امريكا و كانادا ميرفتند. در اردن تقريبا هر دو هفته يكبار به مناطق تفريحي و يا بازديد از مناطق توريستي مثل شهرباستاني پترا, جرش, بحرالميت و موزه هاي تاريخي عمان و ...ميرفتيم.

قرار بود ما به آلمان برويم. شبي كه قرار پرواز داشتيم ما هم خيلي خوشحال بوديم كه داريم ميرويم وسائلمان را جمع و جور كرديم و به همراه خواهرم و چند نفر از بچه هاي ديگر و سرپرستي كه ما را همراهي ميكرد به آلمان رفتيم.

در آلمان به رغم اينكه مساله قانوني مان حل نشده بود و تعداد بچهها هم خيلي زياد بود ولي با كوشش و تلاش بسيار مسئولين آنجا همگي ما را در مدرسه ثبت نام كردند ولي متاسفانه يك هفته بيشتر به شروع مدارس نمانده بود كه مطلع شدم قرار است به مسافرت بروم. ابتدا فكر كردم كه شايد قرار است مثلا از آلمان به يكي از كشورهاي ديگر اروپايي بروم اما گفته شد كه پدرت خواسته تو و خواهرت به عراق برگرديد و به نزد او برويد. با شنيدن اين جمله مثل برق گرفتهها شوكه شدم كه چرا ؟ ما كه با زحمت زياد آمديم و قرار است براي درس خواندن به مدرسه برويم و هفته بعد مدرسهام شروع ميشود. خلاصه انگار كه پتكي توي سرم خورده باشد احساس ميكردم كه همه آرزوهايم برباد رفتهاست و حسابي درخود فرو رفته بودم . وضعيتم مثل آدمي بود كه تا لب چشمه آمده بود ولي تشنه بر ميگشت.

در همان دنياي كودكانه به فكر فرورفته بودم كه چه مشكلي پيش آمده كه من بايد خلاف جريان آب شناكنم؟ در شرايطي كه همه بچه ها بهاين سمت ميآيند فراخواندن من به عراق به چه معني است؟ بههرحال با اندوه بسيار به عراق بازگشتيم و به يكي از دفاتر سازمان در بغداد رفتيم. در آنجا من بعداز چند روز متوجه شدم كه پدرم در قرارگاه اشرف نيست و ما قرار نيست به اشرف برويم.

من اميدوار بودم كه به اشرف بروم ولي فهميدم كه پدرم از سازمان بريده و ما را اسباب فشار به سازمان قرارداده است.

با خودم ميگفتم كه خدايا اين چه سرنوشتي است كه با آن مواجهيم؟ مادرم كجاست؟ چرا من برگشتم و هزاران سوال ديگر در ذهنم ميگذشت و ميخواستم دق كنم. در مدت دوماهي كه نزد اين . در رمادي بوديم از شدت جنگ اعصاب و دعواهاي مكرر او با من و خواهرم ,كلافه شده بوديم.

نصرت با وجودي كه 7 سال بيشتر نداشت از خانه بيرون ميزد و با دختر همسايه كُردي كه آنجا بود دوست شده بود و طوري كه اين خانواده كُرد به او محبت ميكردند, انگار كه خواهرم بچه آنهاست.

من هم اكثر روزها كارم سيگارفروشي در خيابانها بود. بعضي روزها از شدت دلتنگي و تنهايي از صبح تا شب در

خيابانها پرسه ميزدم تا سرگرم باشم. تصور كنيد تا يك ماه قبل همه كارهايم حلوفصل شده بود و در حال رفتن به مدرسه بودم ولي حالا سرگردان و بي هدف و بدون هيچ چشم اندازي براي آينده مثل بچههاي بي سرپرست خيابانگردي ميكردم.

راستي گناه ما چه بود كه درآن شرايط بمباران و عراق جنگ زده, كه كس ديگري همت كرده و ما را از عراق بيرون كشيده بود, ولي بعد در آستانه ورود به مدرسه در آلمان, اين يكي ما را به رمادي با توصيفاتي كه گفتم, كشاند؟

در آن شرايطي كه در رمادي نه مادري در كنارمان بود نه دوستي و نه آشنايي در يك كشور غريب تنها كسي كه داشتيم فقط او بود و بس .

ما بي سرپرست و دربدر و آواره خيابانهاي يك شهرجنگ زده باشيم. در آن شرايط عراق كه هيچ حساب و كتاب و قانوني نبود, ما درمعرض همه نوع سوء استفادهاي بوديم.

ما را به بغداد آورد و با نامهاي كه به من داد, جلوي ساختمان دفتر سازمان ما را رها كرد.

داشتم ميگفتم كه ما را گذاشت و رفت. من به همراه خواهرم زنگ در را به صدا در آوردم. مسئولي كه درآن زمان درب را به روي ما گشود بابا (محمدسيدي كاشاني) بودكه با چهرهاي خندان و صميمي ولي متعجب پرسيد با كي آمديد؟ من نامه را به بابا دادم و بعد از لحظاتي كه متوجه موضوع شد الحق كه از هر نظر براي ما سنگ تمام گذاشت, تا اينكه بابا گفت به نزد مادرتان در قرارگاه اشرف ميرويد. با شنيدن اين خبرخيلي خوشحال شدم و بعد از ماهها اولين بار بود كه از ته دل ميخنديدم. ظهر همان روز من و خواهرم به اشرف رفتيم و بعد از نزديك به يكسال مادرمان را ديديم كه لحظه اين ديدار از شيرين ترين لحظات زندگيام بود, مخصوصا خواهرم كه ديگر سراز پا نميشناخت.

مادرم با عواطفي سرشار به سوي ما شتافت و درحالي كه اشك از چشمانش جاري بود ما را درآغوش گرفت و يكي از لحظات بيادماندني كه هرگز فراموشم نخواهد شد همان لحظه ديدار بعداز اين همه دربدري است.

مدت كوتاهي كه پيش مادرمان بوديم بهرغم اينكه امكانات كافي بعد از جنگ و انتقال بچه ها به خارج از عراق در اشرف نبود و فقط من و نصرت بوديم و هيچ بچه همبازي نبود, ولي مهر و محبت مادري و عواطفي كه نثارمان ميكرد همه اين خلاءها را پر ميكرد. همان چيزي كه اگر ذرهاي از آن را در رمادي ميديديم, فشارهاي آنجا نيز حتما ً قابل تحمل بود.

بعد از دو ماه كه نزد مادرمان بوديم و تا اندازهاي تعادل روحي مان را بدست آورديم, دوباره سازمان من و خواهرم را به آلمان برگرداند. در آن لحظات احساس متناقضي داشتم از طرفي شرايط عراق جايي براي ماندن ما نبود, ولي جدا شدن از مادر اينبار به مراتب سخت تر از نوبت قبلي بود. نگرانيام اين بود كه آيا شرايط قبلي تكرار نخواهد شد؟

به هرحال تنها وضعيت ممكن به سوي آيندهاي بهتر و درس و تحصيل خارج شدن از عراق بود.

وقتي به آلمان رسيديم, بچه هايي كه قبلا با هم بوديم همگي آنها به مدرسه رفته و تا اندازهاي هم به زبان مسلط شده بودند و سال تحصيلي هم رو به پايان بود و ما بايد صبر ميكرديم و سال بعد ثبت نام ميكرديم. احساس تأسف ميكردم كه شر اين گريبان ما را گرفت و مجبور شديم يكسال از تحصيل عقب بمانيم.

به هرحال بعداز حدود شش ماه كه در آلمان بوديم مادرم نيز به خاطر بودن نزد ما از عراق به آلمان آمد.



بعد از حدود 7-8 ماه يك روز تلفن زنگ زد و گفتند پدرت با تو كار دارد. تا اين را شنيدم ناگهان تمام آن پروسه دردناك هفت ماه قبل در ذهنم تداعي شد و ترسيدم كه نكند دوباره اتفاقي برايم بيفتد, بهمين خاطر گفتم من با او كاري ندارم ولي با اصرار از من خواسته شد كه گوشي تلفن را گرفته و با او صحبت كنم. وقتي بعد از مدتها

صداي .. او را شنيدم كه ميگفت من الان در هلند هستم و تو به سازمان بگو كه با نصرت ميخواهيد به نزد من بياييد. من بلافاصله گفتم هرگز چنين كاري نميكنم و او عصباني شد كه چرا اين حرف را ميزني, اينجا كه ديگر رمادي نيست من همه چيز برايتان ميخرم و قول ميدهم كه به شما خوش بگذرد و . . . من هم گفتم نه همينجا به ما خوش ميگذرد و گوشي را گذاشتم.

واقعيت اين است اگر بين ما ذرهاي رابطه و علاقه متقابل پدر و فرزندي حاكم بود قطعا من هم ترجيح ميدادم كه همراه پدرم باشم كما اينكه وقتي در رمادي بوديم عنصر آزار دهنده, شرايط زيستي آنجا نبود. بيمهري و بي عاطفگي فردي بود كه عنوان پدر براي ما داشت.

دوماه بعد مجددا زنگ زد و همين موضوعات را طرح كرد و من باز هم قاطعانه درخواست او را رد كردم.

تا اينكه بعداز مدت يكسال براي اولين بار اسم او را در نشريه مجاهد ديدم كه مزدور وزارت اطلاعات شده و روابطش با سفارت رژيم در هلند, افشا شده بود. از آنروز بود كه لجن پراكنيهاي او با استفاده از حربه بچه عليه سازمان بصورت علني آغاز شد و نوشته هاي او بود كه مستمرا برعليه سازمان در روزنامه هاي وابسته به وزارت اطلاعات رژيم آخوندي چاپ ميشد و در آن مدعي بود كه سازمان بچه هاي مرا دزديده است كه البته حالا شرح ماوقع را ميدانيد.

يك روز مدير مدرسه من را صدا كرد و گفت يكنفر آمده و با تو كار دارد و مرا به اتاق خودش برد. وقتي مدير مدرسه درب اتاق را باز كرد و من چهره .. او را ديدم, به مدير گفتم من با او كاري ندارم و هرچه مدير اصرار كرد و گفت اين پدر توست گفتم هرگز. در اين فاصله اين . دل من را بدست آورد و نظر من را برگرداند. ولي هرچه تلاش كرد من حتي سرم را بالا نكردم تا به صورتش نگاه كنم تا اينكه مدير از ديدن اين صحنه بهم ريخت و

وقتي تير اين . اينجا هم به سنگ خورد, به دادگاه آلمان شكايت كرد.

در جلسهاول, بدليل اينكه سن ما كم بود و قاضي نميخواست كه مسائل خانوادگي روي ما تأثير بگذارد من و خواهرم را جداگانه صدا كرد و نظر ما را پرسيد كه آيا ميخواهيد پيش پدرتان باشيد يا مادرتان؟ كه هردو بلادرنگ گفتيم پيش مادرمان سپس گفت ديگر با شما كاري ندارم و مي توانيد برويد و ما از دادگاه خارج شديم.

نتيجه جلسه اول دادگاه آلمان اين شد كه بچه ها هيچكدام نميخواهند نزد پدرشان باشند و تصميم گرفته شد كه فعلا نزد مادر باشند و در جلسه دوم, دادگاه رأي داد كه بچه ها متعلق به مادرشان هستند و مسئوليت نگهداري آنها با مادرشان است واين مسأله خاتمه پيدا كرد.

از آنجا كه من هم روزهاي سياه رمادي را تجربه كرده بودم و هم مناسبات انساني درون سازمان و تك تك مجاهدين را ديده بودم خدا را شكر ميكردم كه به رغم تلاشهايش موفق نشد ما را با خودش ببرد اگر چه رأي دادگاه هرچه بود, من هرگز حاضر نبودم ولو براي يك ثانيه با اين عنصر زندگي كنم.

و اما خارج از اين موضوع ناخوشايند، بايد بگويم كه حالا 8 سال از بودنم در سازمان ميگذرد, وقتي به مسير طي شده نگاه ميكنم نه تنها يك لحظه تاسف نسبت به زندگي گذشته ندارم, بلكه هرلحظه به انتخابي كه روز اول كردم افتخار ميكنم و امروز بسيار سربلند هستم و بسا بسا گفتنيها در مورد اين سالها دارم كه تمايل خودم صحبت كردن در اين مورد است".

مجاهدین اما نمی گویند که وضعیت روحی امیر و خواهرش اکنون در عراق پر خطر بدون آینده ای روشن و دور از درس و مدرسه و دانشگاه در حصار های سیم کشیده و خاکریزی شده و زندگی پادگانی و جدا از خواهر و مادر چگونه است. امیر و امیر ها امروز در خدمت چه اهدافی و بدستور چه کسی در عراق مانده اند و عمر را به بطالت می گذرانند؟.

این است گوشه ای از سرگذشت خانواده امیر شمس حائری و صدها کودک قربانی دیگر!

باشد که کانون گرم خانواده پایدار ماند، عشق و محبت مادر, پدر و فرزندان از گزند دیو ایدئولوژی مصون بماند.

تنظیم از حبیبُ الٌله خُرمی december 05

..ادامه دارد